مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٦ - وجوب وجود، تأکد وجود است
میدهد که مگر میشود گفت وجوب وجود حقیقت ندارد؟ کیفَ و هو اصلُ کلِّ حقیقةٍ؟ اینجا سخن شیخ بیشتر بوی اصالت وجود میدهد. میگوید چطور وجود حقیقت ندارد و حال آنکه وجوب وجود خودش اصل همه حقایق است. پس خود وجوب وجود امر ذهنی و امر انتزاعی و یک مفهوم انتزاعی نیست، خودش حقیقت است.
بعد از بیان حقیقت بودن وجوب وجود، شیخ شقوقی را طرح میکند. از کسانی که قائل به ماهیت برای واجبالوجود هستند میپرسد: شما که میگویید وجوب به این ماهیت تعلق گرفته، آیا یلزمه أن یتعلق بتلک الماهیه؟ آیا باید به این ماهیت تعلق بگیرد به حیثی که اگر به ماهیت دیگری تعلق گرفت دیگر وجوبی نیست؟
وقتی که وجوب وجود خودش حقیقت است و مناط قیام به ذات است، آیا لازم است که به این ماهیت تعلق داشته باشد یا لازم نیست؟ اگر لازم است به این ماهیت تعلق داشته باشد معنایش این است که این وجوب وجود وقتی وجوب وجود است که به این ماهیت تعلق گرفته باشد، و الّا اگر این وجوب وجود به ماهیت دیگر تعلق داشته باشد وجوب وجود نیست. وجوب وجودش به این ماهیت مشروط میشود.
ممکن است بگویید این وجوب وجود در ذات خودش وجوب وجود است و ربطی به این ماهیت ندارد، چه این ماهیت باشد و چه نباشد واجبالوجود است. این شق دیگری است [که به آن هم خواهیم پرداخت.]
پس شقّ اول میگوید محال است که واجبالوجود ملزم باشد که به این ماهیت تعلق داشته باشد، زیرا اگر چنین باشد معنایش این است که اگر این وجوب وجود به این ماهیت تعلق نداشته باشد، دیگر وجوب وجود نیست؛ معنایش این است که این وجوب وجود در وجوب وجود خود مشروط به این ماهیت است، وجوب وجود در وجوب وجود خود معلل به این ماهیت است. پس این دیگر وجوب وجود بالذات نیست، وجوب وجود بالغیر است، و حال آنکه آن وجوب وجودی که برهان اثبات میکند وجوب وجود بالذات است. وجوب وجود بالذات یعنی وجوب وجودی که مِن حیث هو و با قطع نظر از هر چیزی وجوب وجود است.
اما شقّ دوم که گفته شد وجوب وجود چه به این ماهیت تعلق بگیرد و چه تعلق نگیرد باز هم وجوب وجود است؛ اگر چنین باشد معنایش این است که این ماهیت کأنّه ضمّ الحجر فی جنب انسان است، مرتبه ذاتش در وجوب وجود تحقق پیدا