مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٣ - از خود بیگانگی
میگیرد؛ و لهذا اگر انسان حافظه نداشته باشد همه چیز را میفهمد اما بعد از یک ساعت مثل این است که هیچ نیاموخته است. مثل آینهای میشود که در مقابل آن صورتهایی را عبور دهند. این صورتها در او منعکس میشوند اما نمیمانند. همینکه صورت از مقابل او رد میشود آن تصویر هم از بین میرود. پس بحث بر سر آگاهی اول است؛ اینکه میماند یا نمیماند، مسأله جداگانهای است.
- حافظه سه چهار مرحله است که مرحله اول آن گرفتن است.
استاد: این که حافظه نیست. این دیگر اسمگذاری است. ممکن است کسی بخواهد اسم بگذارد، ولی آن حافظه نیست. حافظه به قوه نگهدارنده و حالت نگهداشتن میگویند.
بحث در این است که انسان هر چیزی غیر از نفس خود را به تبع یک صورت و به واسطه یک تصویر آگاه میشود، اما نفس خودش را امکان ندارد که به تبع تصویر آگاه شود؛ و در این آگاهی انسان بر نفس خود، هر مبدئی که برای آن فرض کنند و بگویند مبدئش چنین بود یا چنان بود، هیچکدام از اینها معنی ندارد جز این که نفس، خودش یکپارچه شعور باشد، یعنی خودش یک حقیقت و یک جوهری باشد از سنخ علم، خودش یک جوهری باشد علمی. همین که میگوییم این جوهر مجرد است، یعنی جوهر علمی. آن وقت نحوه وجود شئ یک نحوه وجود خاص است.
به عبارت دیگر مسأله علم مسأله پدیده نیست که همانطور که پدیدهای به نام «سفیدی» و پدیدهای به نام «سیاهی» داریم پدیدهای هم به نام «علم» داشته باشیم؛ چنین نیست. این برمیگردد به عمق جوهر اشیاء؛ یعنی اشیائی که در عمق جوهرشان به مرحله تجمع رسیدهاند و وجودشان رسیده به مرتبه وجود جمعی، یعنی نحوه وجودشان از پراکندگی خارج شده است، خود به خود علم شدهاند. یک شئ مادی مادامی که وجودش وجود تفرقهای است آگاهی در آن نیست. همان وجود وقتی که کمکم تبدیل به یک وجود جمعی میشود، آن وقت علم میتواند داشته باشد.