مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٢ - جواب شیخ به اشکال
یک وقت چنین تعریف میکنید که مغناطیس فلزی است که آهن را جذب میکند.
این تعریف بر مغناطیس در دست شما صدق نمیکند، زیرا در دست شما آهنی وجود ندارد که آن را جذب کند. یک وقت هست که میگویید این مسامحه در تعبیر است که میگوییم مغناطیس فلزی است که آهن را جذب میکند؛ [در تعریف دقیق] میگوییم این فلز به حیثی است که اگر در جایی قرار بگیرد که در نزدیکی آن آهن باشد آهن را جذب میکند. پس نمیگوییم این فلزی است که بالفعل آهن را جذب میکند. اگر چنین بگوییم، پس این مغناطیسی که الان در دست من است، اساساً مغناطیس نیست، چون آهنی وجود ندارد که آن را جذب کند. ولی تعریف مغناطیس چنین نیست که بالفعل آهن را جذب میکند، بلکه این فلز به نحوی است که اگر در جایی قرار بگیرد که در آنجا آهن وجود داشته باشد و آهن در نزدیکی آن باشد آهن را جذب میکند. این تعریف بر آهنِ در دست شما هم صادق است.
در باب جوهر هم شما یک وقت میگویید: «الموجود لا فی الموضوع» موجودی که بالفعل در موضوع نباشد. به این معنا خداوند یا موجودی است که بالفعل در موضوعی هست، یا بالفعل در موضوعی نیست. اگر تعریف جوهر اینجور باشد، باید خود موجودیت هم در تعریف جوهر باشد، و حال آنکه در شرط هیچ جوهری نیست که موجود باشد. جوهر ماهیتی است که ممکن است موجود باشد و ممکن است معدوم باشد. مثلًا مغناطیس جوهری است که اگر معدوم باشد باز هم تعریف مغناطیس بر آن صادق است. مغناطیس جوهری است که اگر وجود داشته باشد و نزدیک آهن باشد آهن را به خود جذب میکند. تعریف جوهر این است که او ماهیتی و ذاتی است که آن ذات به نحوی است که اگر وجود پیدا کند در موضوع وجود پیدا میکند. پس شرط جوهر بودن این است که یک ذات و ماهیتی باشد که آن ذات و ماهیت اگر وجود پیدا کند چنین است. پس آن موجودی که اصلًا ذات و ماهیتی ندارد و «اگر» در او فرض نمیشود، وجود محض و وجود مجرد است، درست است که او لا فی موضوع است، اما ذاتی که خود این ذات مستقل از وجود باشد، ذاتی باشد که اگر وجود پیدا کند چنین میشود، در باره او صادق نیست. پس اینکه شما گفتید تعریف جوهر بر واجبالوجود صادق است، چنین نیست.