مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣ - بحثی در « مشتق »
هیچ لزومی ندارد که به این ماهیت تعلق بگیرد. این وجوب وجود در مرتبه ذات خود حقیقتی است، خواه این ماهیت باشد و یا نباشد. [نتیجه چنین فرضی این است] که آن وجوب وجود، ذات و ماهیت واجب را در مرتبه ذات خودش داراست، و در این صورت این ماهیت در مرتبه صفات وجوب وجود قرار میگیرد. همان طور که ذات واجبالوجود در مرتبه ذات خودش واجبالوجود است، اعم از آن که خالق باشد یا نباشد، وجوب وجود هم چنین میشود. اگر ما فرض کنیم که واجبالوجود خالق نیست باز هم در اینکه واجبالوجود است، واجبالوجود است. «خالق بودن» صفتی است که زائد بر ذات واجبالوجود است. اگر ما بخواهیم این شق را انتخاب کنیم، در واقع قبول کردهایم که واجبالوجود در مرتبه ذاتش ماهیتی نیست و این را که «ماهیت» اسم گذاشتهایم در واقع ماهیت نیست، زیرا ماهیت آن است که در مرتبه ذات باشد. رابطه وجود با ماهیت نمیتواند چنین باشد که شیئی موجود باشد و ذاتش از وجودش متأخر باشد. ذات یک شئ نمیتواند متأخر از وجودش باشد. ذات یک شئ به یک اعتبار بر وجودش تقدم دارد و به یک اعتبار در مرتبه وجودش است. هرچه در مرتبه متأخر از وجود شئ باشد صفت آن است نه ذات.
پس این شق را کنار میگذاریم و شق دیگر را بررسی میکنیم. شق دیگر این بود که لازم است که این وجوب وجود به این ماهیت تعلق بگیرد. ما روی این کلمه «لازم است» پافشاری میکنیم. اینکه گفته شده «لازم است که وجوب وجود به این ماهیت تعلق بگیرد» یعنی چه؟ آیا یعنی این وجوب وجود، وجوب وجود بودنِ خود و واجبالوجود بودنِ خود را مدیون این ماهیت است که اگر این ماهیت نباشد این وجوب وجود هم نیست و در واقع این واجبالوجود، واجبالوجود نیست؟
بعد از اینکه قبول کردیم که وجوب وجود خودش حقیقت است و چون حقیقت است خودش واجبالوجود است، [چگونه میتواند مشروط به تعلق گرفتن به این ماهیت باشد؟] اگر مشروط به تعلق گرفتن به این ماهیت باشد، معنایش چنین میشود که اگر این ماهیت باشد این وجوب وجود، وجوب وجود است، و اگر نباشد، نیست. وجوب وجود شرط نمیپذیرد. اگر شیئی شرط بپذیرد با «امکان» مساوی میشود. لازمه وجوب وجود رهایی از هر قید و شرطی است. این معنا ندارد که یک شئِ مشروط به وجود فلان شرط، واجبالوجود بالذات باشد و اگر آن