تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٥٤ - بياييد بندهء بنده خود نشويد
حيوانى و مادى آتش زدهاى .
اما من ( مرد عارف ) مى سوزد ، ولى در راه عشق واقعى . بدين جهت ديگر آتشى در من اثر نخواهد كرد ، زيرا سوخته شده را نمى توان دو باره سوزانيد .
حالا ديگر هيجان روحيم اوج گرفته و آتش دل تيزتر گشته است ، كسى كه در حال هشيارى خود تند و مست است ، موقعى كه ساغر به دست بگيرد چه خواهد شد ؟ در اين حالت مانند آن شير مست خواهد بود كه قابل توصيف نيست ، زيرا او از وضع طبيعى خارج گشته از سطح مرغزارى كه او را مى توانست معرفى كند تجاوز كرده است ، حالا ديگر با اين كه در انديشه قافيه سازى هستم ، آن چنان مستغرق جلوهء محبوبم كه احساس مى كنم كه آن محبوب مى گويد : قافيه را بينداز و در ديدار من بينديش . من هم نمى توانم اين خواسته را اجابت نكنم . برو اى قافيه انديش من خوش بنشين ، تو ميزان كننده دولت من هستى .
« ممكن است مقصود جلال الدين از اين بيت كه مى گويد :
((١٧٢٨)) خوش نشين اى قافيه انديش من قافيه دولت تويى در پيش من
تسلى دادن به جنبه شاعرى خود مى باشد ، و مى گويد اگر چه من فعلًا در هيجان روحى غوطه ورم ، و محبوب زيباى من از انديشه در تنظيم قافيه بازم مى دارد ، ولى اى قافيه تو را طرد نخواهم كرد ، زيرا دولت من ابراز حقايق با همين قافيه ها است كه مى سازم . و ممكن است مقصود اين باشد كه قافيه انديش همان محبوب اوست ، و به او مى گويد من به جهت ديدار تو انديشهاى در قافيه نخواهم كرد ، تويى كه نيروى همين قافيه سازى را به من عطا خواهى كرد » .
از الفاظ و كلمات بگذريم ، زيرا اينها چيستند كه من در باره آنها بينديشم ؟ چرا عمر گرانبها را در راه الفاظ بافى بىهوده تلف كنم ؟