تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٤٢ - عكس ناقصى از روح خود را در ديگران مى بينى و شادىها و آلام آن عكس را شادىها و آلام خويش گمان مى كنى
دگرم بوارق غيب جان ز قيود كرده مجردا قيران روح ز حد تن دگرم كشيده بلا حدا البته با نظر به عظمت روح انسانى و تنگى ميدان ماده و كالبد تن ، اين مطلب كاملًا قابل تصور و قابل قبول است . مگر نه اين است كه به قول جلال الدين در ابيات آينده :
اين جهان همچون درخت است اى كرام ما بر او چون ميوه هاى نيم خام سخت گيرد خامها مر شاخ را ز انكه در خامى نشايد قاخ را چون بپخت و گشت شيرين لب گزان سست گيرد شاخها را بعد از آن چون از آن اقبال شيرين شد دهان سست شد بر آدمى ملك جهان
و با نظر به اصول فلسفى عدهاى از مكاتب هم اين اصل به عنوان يك مطلب واقعى تلقى مى شود ، زيرا موجود پس از آن كه به نهايت كمال خود رسيد ، ديگر احتياجى به حركت نخواهد داشت . و هنگامى كه موجودى از حركت و تحول بر كنار شد ، انقراض موجوديت او فرا رسيده است . ولى روح كه فانى شدنى نيست پس از كمال و به ثمر رسيدن ، اين كالبد مادى براى او تنگ مى شود و راه خود را به سوى ما وراى طبيعت پيش مى گيرد .
((١٧١٨)) اندرون توست آن طوطى نهان عكس او را ديده تو بر اين و آن
عكس ناقصى از روح خود را در ديگران مى بينى و شادىها و آلام آن عكس را شادىها و آلام خويش گمان مى كنى خويش گمان مى كنى آفرين بر جلال الدين رومى ، مطلبى كه در ابيات مربوطه ابراز نموده است ، حقيقتاً دنيايى از حكمت و علم را به انسانها تقديم كرده است .
بيان اين مطلب چنين است كه آن فرد از انسان كه از درون خود و از روح خويش غفلت مى ورزد خويشتن را نمى شناسد ، او به طور طبيعى با ظواهرى كه دور و بر او را