تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٧ - روح انسانى براى چه باين خاكدان آمده است ؟
((١٤٥٢)) گفت با جسم آيتى تا جان شد او گفت با خورشيد تا رخشان شد او
روح انسانى براى چه باين خاكدان آمده است ؟
در اين مسئله جلال الدين چند بار گفتگو نموده است ، و حل نهايى مسئله را در يك مبحث معين توضيح نداده است ، در ابيات فوق فقط اين نكته را مى گويد : كه جان در عالم بالا بود ، و خداوند رازى به او گفت كه او به زمين فرود آمد ، و در همين مواد طبيعى آميخته شد ، ولى در گذشته بيان نموديم كه ما در باره اين مسئله اين مقدار درك مى كنيم كه فرود آمدن روح از عالم بالا براى تكامل بوده است ، و فرض اين كه روح در جهان ما وراى طبيعى داراى آن چنان كمال بود كه پايين آمدن آن تقريباً بدون علت به نظر برسد ، هيچ استدلال عقلى يا دريافت شهودى آن را تأييد نمى كند .
آن چه كه در گذشته گفتيم : اين بود كه انسان در اين جهان طبيعت به موجوديت فعلى مى رسد ، هنگامى كه توانست در اين نشات داراى نفس بوده باشد ، تدريجاً استعداد پذيرش شعاع الهى را پيدا مى كند ، شعاعى از نور خداوندى به اين نفس انسانى مى تابد ، و به سوى كمال الهى تحريكش مى كند ، هر چه كه انسان به وسيلهء دو نيروى عقل وجدان تكامل يافت ، به آن شعاع الهى نزديكتر مى گردد ، تا آن جا كه در همان شعاع الهى مستغرق مى گردد و نفس انسانى به روح ملكوتى تبديل مى شود .
جلال الدين در ديوان شمس تبريزى مطلب فوق را چنين بيان مى كند :
چو مرا به سوى زندان بكشيد تن ز بالا ز مقربان حضرت بشدم غريب و تنها به ميان حبس ناگه قمرى مرا قرين شد كه فكند در دماغم هوسش هزار سودا همه كس خلاص جويد ز بلا و حبس من نى چه روم چه روى آرم به برون و يار اينجا كه به غير كنج زندان نرسم به خلوت او كه نشد به غير آتش دل انگبين مصفا