تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٦ - سؤال كردن رسول قيصر روم از عمر بن الخطاب
((١٤٦٥)) ور بود اين جبر جبر عامه نيست جبر آن امّارهء خودكامه نيست
((١٤٦٦)) جبر را ايشان شناسند اى پسر كه خدا بگشادشان در دل بصر
((١٤٦٧)) غيب و آينده بر ايشان گشت فاش ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش
((١٤٦٨)) اختيار و جبر ايشان ديگر است قطره ها اندر صدفها گوهر است
((١٤٦٩)) هست بيرون قطرهء خرد و بزرگ در صدف آن درّ خرد است و سترگ
((١٤٧٠)) طبع ناف آهو است آن قوم را از برون خون و از درونشان مشكها
((١٤٧١)) تو مگو كاين نافه بيرون خون بود چون رود در ناف مشكى چون شود
((١٤٧٢)) تو مگو كاين مس برون بد محتقر در دل اكسير چون گشتست زر
((١٤٧٣)) اختيار و جبر در تو بُد خيال چون در ايشان رفت شد نور جلال
((١٤٧٤)) نان چو در سفره است او باشد جماد در تن مردم شود او روح شاد
((١٤٧٥)) در دل سفره نگردد مستحيل مستحيلش جان كند از سلسبيل
((١٤٧٦)) قوت جان است اين اى راست خوان تا چه باشد قوت آن جان جان نانت قوت تن و ليكن در نگر تا كه قوت جان چه باشد سربه سر
((١٤٧٧)) گوشت پارهء آدمى با عقل جان مى شكافد كوه را با بحر و كان
((١٤٧٨)) زور جان كوه كن شق الحجر زور جان جان در انشق القمر
((١٤٧٩)) گر گشايد دل سر انبان راز جان به سوى عرش سازد ترك تاز گر زبان گويد ز اسرار نهان آتش افروزد بسوزد اين جهان
((١٤٨٠)) فعل حق و فعل ما هر دو ببين فعل ما را هست دان پيداست اين