تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٧ - مژده بردن خرگوش سوى نخجيران كه شير در چاه افتاد
مژده بردن خرگوش سوى نخجيران كه شير در چاه افتاد
((١٣٣٩)) چون كه خرگوش از رهايى شاد گشت سوى نخجيران روان شد تا به دشت شير را چون ديد محو ظلم خويش سوى قوم خود دويد او پيش پيش شير را چون ديد كشتهء ظلم خود مى دويد او شادمان و بار شد
((١٣٤٠)) شير را چون ديد در چه كشته زار چرخ مى زد شادمان تا مرغزار
((١٣٤١)) دست مى زد چون رهيد از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
((١٣٤٢)) شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد سر بر آورد و حريف باد شد
((١٣٤٣)) برگها چون شاخ را بشكافتند تا به بالاى درخت اشتافتند
((١٣٤٤)) با زبان شطاءه شكر خدا مى سرايد هر برو برگى جدا بىزبان هر بار و برگ و شاخها مى سرايد ذكر و تسبيح خدا
((١٣٤٥)) كه بپرورد اصل ما را ذو العطا تا درخت استغلظ آمد فاستوى
((١٣٤٦)) جانهاى بسته اندر آب و گل چون رهند از آب و گلها شاد دل
((١٣٤٧)) در هواى عشق حق رقصان شوند همچو قرص بدر بىنقصان شوند
((١٣٤٨)) جسمشان در رقص و جانها خود مپرس وان كه گردد جان از آنها خود مپرس
((١٣٤٩)) شير را خرگوش در زندان نشاند ننگ شيرى كو ز خرگوشى بماند
((١٣٥٠)) در چنبن ننگى و آن گه اين عجب فخر دين خواهد كه گويندش بماند
((١٣٥١)) اى تو شيرى در تك اين چاه دهر نفس چون خرگوش تو كشتت به قهر
((١٣٥٢)) نفس خرگوشت به صحرا در چرا تو به قعر اين چه چون و چرا
((١٣٥٣)) سوى نخجيران دويد آن شير گير كابشروا يا قوم إذ جاء البشير
((١٣٥٤)) مژده مژدهاى گروه عيش ساز كان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
((١٣٥٥)) مژده مژده كان عدوى جانها كند قهر خالقش دندانها مژده مژده كز قضا ظالم به چاه اوفتاد از عدل و لطف پادشاه
((١٣٥٦)) آن كه از پنجه بسى سرها بكوفت همچو خس جاروب مرگش هم بروفت