تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٥ - پرسيدن شير از سبب پاى واپس كشيدن خرگوش را
((١٣١٤)) گر تو پيلى خصم تو از تو رميد نك جزا طيراً ابابيلت رسيد
((١٣١٥)) گر ضعيفى در زمين خواهد امان غلغل افتد در سپاه آسمان
((١٣١٦)) گر به دندانش گزى پر خون كنى درد دندانت بگيرد چون كنى ؟
((١٣١٧)) شير خود را ديد در چه وز غلوّ خويش را نشناخت آن دم از عدو
((١٣١٨)) عكس خود را او عدوى خويش ديد لاجرم بر خويش شمشيرى كشيد
((١٣١٩)) اى بسا ظلمى كه بينى در كسان خوى تو باشد در ايشان اى فلان
((١٣٢٠)) اندر ايشان تافته هستى تو از نفاق و ظلم و بد مستى تو
((١٣٢١)) آن تويى و ان زخم بر خود مى زنى بر خود آن دم تار لعنت مى تنى
((١٣٢٢)) در خود اين بد را نمى بينى عيان ور نه دشمن بودهاى خود را بجان
((١٣٢٣)) حمله بر خود مى كنى اى ساده مرد همچو آن شيرى كه بر خود حمله كرد
((١٣٢٤)) چون به قعر خوى خود اندر رسى پس بدانى كز تو بود آن ناكسى
((١٣٢٥)) شير را در قعر پيدا شد كه بود نقش او آن كش دگر كس مى نمود
((١٣٢٦)) هر كه دندان ضعيفى مى كند كار آن شير غلط بين مى كند
((١٣٢٧)) اى بديده خال بد بر روى عم عكس خال توست آن از عمّ مرم
((١٣٢٨)) مؤمنان آيينهء يكديگرند اين خبر مى از پيمبر آورند
((١٣٢٩)) پيش چشمت داشتى شيشه كبود ز ان سبب عالم كبودت مى نمود
((١٣٣٠)) گر نه كورى اين كبودى دان ز خويش خويش را بد گو مگو كس را تو بيش
((١٣٣١)) مؤمن ار ينظر بنور الله بود عيب مؤمن را برهنه چون نمود
((١٣٣٢)) چون كه تو ينظر بنار اللَّه بدى نيكويى را وانديدى از بدى
((١٣٣٣)) اندك اندك نور را بر نار زن تا شود نار تو نور اى بو الحزن
((١٣٣٤)) تو بزن يا ربنا آب طهور تا شود اين نار عالم جمله نور
((١٣٣٥)) آب و دريا جمله در فرمان توست آب و آتش اى خداوند آن توست
((١٣٣٦)) گر تو خواهى آتش آب خوش شود ور نخواهى آب هم آتش شود
((١٣٣٨)) بىطلب تو اين طلبمان داده اى بىشمار و عدّ عطا بنهاده اى