تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٥ - آيه
((١٢٤٩)) اين همه دانست چون آمد قضا دانش يك نهى شد بر وى غطا (١)
((١٢٥٠)) كاى عجب نهى از پى تحريم بود ؟
يا به تأويلى بد و توهيم بود ؟ (٢)
((١٢٥١)) در دلش تأويل چون ترجيح يافت طبع در حيرت سوى گندم شتافت
((١٢٥٢)) باغبان را خار چون در پاى رفت دزد فرصت يافت كالا برد تفت
((١٢٥٣)) چون ز حيرت رست و باز آمد به راه ديد برده رخت دزد از كارگاه
((١٢٥٤)) ربنا انا ظلمنا گفت و آه يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه
((١٢٥٥)) اين قضا ابرى بود خورشيد پوش شير و اژدها شود زو همچو موش
((١٢٥٦)) من اگر دانم نبينم گاه حكم من نه تنها جاهلم در راه حكم
((١٢٥٧)) اى خنك آن كو نكو كارى گرفت زور را بگذاشت و زارى گرفت
((١٢٥٨)) گر قضا پوشد سيه همچون شبت هم قضا دستت بگيرد عاقبت
((١٢٥٩)) گر قضا صد بار قصد جان كند هم قضا جانت دهد درمان كند
((١٢٦٠)) اين قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ خرگاهت زند
((١٢٦١)) از كرم دان آن كه مى ترساندت تا به ملك ايمنى بنشاندت چون بترساند تو را آگه شوى ور نترساند تو را گمره شوى
((١٢٦٢)) اين سخن پايان ندارد گشت دير گوش كن تو قصهء خرگوش و شير
آيه « وَعَلَّمَ آدَمَ اَلأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى اَلْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ . قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي
(١) غطا پرده و پوشش . .
(٢) توهيم به گمان و وهم انداختن . .