تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٥ - هم در بيان مكر خرگوش و تأخير آن از رفتن
((١١٢٤)) نيست ديد رنگ بىنور برون همچنين رنگ خيال اندرون
((١١٢٥)) اين برون از آفتاب و از سهاست و ان درون از عكس انوار علاست
((١١٢٦)) نور نور چشم خود نور دل است نور چشم از نور دلها حاصل است
((١١٢٧)) باز نور نور دل نور خداست كو ز نور عقل و حس پاك و جداست
((١١٢٨)) شب نبد نور و نديدى رنگ را پس به ضد آن نور پيدا شد تو را شب نديدى رنگ كان بىنور بود رنگ چبود ؟ مهرهء كور و كبود كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ ضد به ضد پيدا شود چون روم و زنگ
((١١٢٩)) ديدن نور است آن گه نور رنگ وين به ضدّ نور دانى بىدرنگ پس به ضد نور دانستى تو نور ضدّ ضد را مى نمايد در صدور
((١١٣٠)) رنج و غم را حق پى آن آفريد تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد
((١١٣١)) پس نهانىها به ضد پيدا شود چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
((١١٣٤)) نور حق را نيست ضدّى در وجود تا به ضد او را توان پيدا نمود
((١١٣٥)) لاجرم ابصارنا لا تدركه و هو يدرك بين تو از موسى و كه
((١١٣٦)) صورت از معنى چو شير از بيشه دان يا چو آواز و سخن ز انديشه دان
((١١٣٧)) اين سخن و آواز از انديشه خاست تو ندانى بحر انديشه كجاست ؟
((١١٣٨)) ليك چون موج سخن ديدى لطيف بحر آن دانى كه هم باشد شريف
((١١٣٩)) چون ز دانش موج انديشه بتاخت از سخن و آواز او صورت بساخت
((١١٤٠)) از سخن صورت بزاد و باز مرد موج خود را باز اندر بحر بود
((١١٤١)) صورت از بىصورتى آمد برون باز شد كانا إليه راجعون
((١١٤٢)) پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتى است مصطفى فرمود دنيا ساعتى است
((١١٤٣)) فكرها تيرى است از هو در هوا در هوا كى پايدار آيد ندا
((١١٤٤)) هر نفس نو مى شود دنيا و ما بىخبر از نو شدن اندر بقا
((١١٤٥)) عمر همچون جوى نو نو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد
((١١٤٦)) آن ز تيرى مستمر شكل آمده است چون شرر كش تيز جنبانى به دست