تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧ - اگر زندگانى در اندوه ، و سوز انسانى در راه وصال مى گذرد ، باكى نيست
در بارهء آن قوانين باعث اضطراب گردد ، و اصلا ممكن است به قول داستايوسكى زندگى را بخشكاند ، آن گاه اميد بر روى اين اضطراب چه تأثير سودمندى خواهد بخشيد .
به ياد آن جملهء زيباى ويكتور هوگو مى افتيم كه مى گويد :
« اميد بر روى اضطراب چون نفت بر روى آب مى سوزد و روشنايى مى دهد و اين شعلهء شناور همواره بر روى آلام بشرى زبانه مى كشد . » [١] اونوره بالزاك مى گويد :
« مسئلهء غريبى است انسان هميشه با خويشتن در جدال است ، آرزوهايش را در اثر آلام كنونى از دست مى دهد ، و آلام خود را به اميد آيندهاى كه به او تعلق ندارد فريب مى دهد . » [٢] بسيار خوب ، روى اين محاسبات زندگى ، لذايذ و شادىها همه جانبه و ريشه دار نيست ، اما به چه علت :
در غم ما روزها بىگاه شد روزها با سوزها همراه شد
اين غم و اندوه غير از آن پديدهء روانى است كه افراد معمولى انسان در موقع فقدان خواسته هاى خود دچار مى گردند ، بلكه اين همان غم هجران معشوق واقعى است كه از تمام لذايذى كه بشر در جهان مادى مى برد لذت بخشتر است ، همين غم است كه سعدى شادى و خرمى دو جهان را در آن مى بيند :
آب حيات من است خاك سر كوى دوست گر دو جهان خرّمى است ما و غم روى دوست
اين همان غم است كه محقق مرحوم فيض كاشانى آرزويش را در سر مى پرورانيد :
ندهى اگر به او دل به چه آرميده باشى ؟ نگزينى از غم او چه غمى گزيده باشى ؟ بلى اين همان اندوه است كه غبار آن را چهره تمام راد مردان جهان بشريت و تمام سازندگان تاريخ انسانى در سطح آيينهء حيات و طوفان آن را در سراسر زندگانى پر پيچ و خمشان به ما نشان مى دهند .
آرى اگر از نهال زندگانى ميوهء ابديت را چيدهاى و اگر لذايذ هر دو جهان
[١] ويكتور هوگو ، مردى كه مى خندد ، ج ٢ ، ص ١٤١ . .
[٢] اونوره بالزاك ، چرم ساغرى ، ص ١٥ . .