تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥ - اگر زندگانى در اندوه ، و سوز انسانى در راه وصال مى گذرد ، باكى نيست
طبيعت است كه در اين حالت ، انسان نواى خود را از چاه طبيعت بيرون كشيده در آسمان منعكس مى سازد . اين « نى » انسانى كه نواى عشق به جايگاه اصلى از آن بر مى خيزد ، به ما هشدار مى دهد كه راهى را كه در پيش دارد بسيار پر خوف و خطر و خونين است ، چنان كه در داستان عشق مجنون به ليلى مشاهده مى گردد ، آرى وصول به بارگاه معشوق راه پر خطر و خونين دارد ، زيرا بايستى از خارستان طبيعت عبور نموده و سنگلاخهاى هوى و هوس حيوانى را پشت سر گذاشت .
اين حقايق معنوى فقط براى كسانى قابل درك است كه من طبيعى و من انسانى خود را كنار نهاده به جهان ناخود آگاه كه آگاهى به همه چيز است قدم بگذارند .
((١٥)) در غم ما روزها بىگاه شد روزها با سوزها همراه شد
((١٦)) روزها گر رفت گو رو باك نيست تو بمان اى آن كه جز تو پاك نيست
اگر زندگانى در اندوه ، و سوز انسانى در راه وصال مى گذرد ، باكى نيست روزگار ما با اندوه و سوز و گداز سپرى گشت ، نقدينهء عمر سكه به سكه در بازار زندگى از دست رفت . البته اين يك مطلب بسيار روشن است كه عمر معمولى انسانى در مقابل عمر جهان طبيعت خيلى كمتر از يك ثانيه در مقابل ميليونها سال است ، هر نفس ما را گامى از زندگانى دور و به مرگ نزديك مى كند .
در قطع نخل سركش باغ حيات ما چون ارهء دو سر نفس اندر كشاكش است
گذشت ساليان عمر معمولًا همراه با اضطرابات و آرامشها و هم دم با لذايذ و آلام و