مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٤٣ - طرح یک اشکال و پاسخ آن
یکن» یعنی فرض این است که این ممکن الوجود است و وجود پیدا نکرده است؛ آن عوالم وجود پیدا کردهاند ولی این عالم هنوز وجود پیدا نکرده است.
حالا عبارت را این جور بخوانیم: «و بقی هذا النمط فی الإمکان» این مرحله از عالم وجود که عالم طبیعت است در مرحله امکان باقی مانده. «و لم یکن تُرِک إیجاده لأجل ما قد یخالطه من الشر ...» یعنی «ولمْ یتْرُک إیجاده ...» ترک نشد ایجاد طبیعت به اعتبار شری که با او مخالط است، آن شری که اگر مبدئش که خود طبیعت است موجود نبود و آن شر ترک میشد برای اینکه شری موجود نباشد، ترک آن، شرِ از وجودش بود. «لم یکن تُرِک»، چرا؟ برای این جهت که اگر ترک میشد به خاطر این شرِ مخلوط بود، و این شر مخلوط اگر میخواست ترک شود باید مبدئش وجود نداشته باشد، و اگر مبدئش وجود نمیداشت، آن وقت این وجود نداشتن مبدأ، شرِ از وجود خودش بود. حالا یک بار دیگر عبارت را میخوانیم: «و لم یکن ترک إیجاده لأجل ما قد یخالطه من الشر» تا اینجا مطلب تمام میشود: ایجادش رها نشد به خاطر شری که با او مخالط است؛ کدام شر؟ «الذی إذا ...». این «إذا» شرط است و جواب آن «کان ذلک شراً من أن یکون هو» است:
آنچنان شری که اگر مبدأ آن موجود نشود و ترک شود برای اینکه آن شر نباشد، آن شر است از وجودش، پس وجودش بهترین دو شر است. «و لکان ایضاً». باز عطف به «کان ذلک شراً من أن یکون» است. میگوید: یک وقت هست که ما اجزاء عالم طبیعت را با خودشان قیاس میکنیم، میگوییم این طبیعت خیر است و در عین حال ملازم با شر است و اگر بخواهد این شر نباشد ملازم است با عدم اصل طبیعت که عدم طبیعت شرِ از این شر است.
اما یک وقت هست که طبیعت را با علل ماقبل در نظر میگیریم، که طبیعت لازمه علل ماقبل است.
به عبارت دیگر: یک وقت طبیعت را به اعتبار اینکه ممکنالوجوداست در نظر میگیریم، و یک وقت به اعتبار این که لازمه وجود عوالم ماقبل خودش است، چون نسبت آن عوالم به طبیعت نسبت علل موجبه است به معلول. نبودن طبیعت مستلزم نبودن عوالم ماقبل خودش هم هست. پس اگر بخواهد این شر قلیل در طبیعت نباشد، نه تنها مستلزم نبودن خیرات کثیری است که در خود طبیعت است، بلکه مستلزم این است که عوالم ماقبل طبیعت هم که علت ایجادی عالم طبیعت هستند،