مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١٥ - تفاوت عدم مضاف وعدم ملکه
مرحوم آخوند شاید این خلط هم وجود نداشته باشد. ببینید: یک وقت ما عدم مضاف را در مقابل عدم مطلق به کار میبریم. عدم مطلق یعنی چیزی به [عدم] نسبت نمیدهیم، عدم محض است. عدم مضاف میگوییم و منظور مثلًا عدم البصر است. این میشود عدم مضاف در مقابل عدم مطلق.
ولی در باب عدم ملکه حتی عدمهای مضاف دو قسم میشوند: عدم مضافی که شأنیت وجود را دارد و فعلیت آن را ندارد و عدم مضافی که شأنیت وجود را ندارد.
مثلًا یک وقت عدمالبصر را به دیوار نسبت میدهیم، این عدم مضاف است. ولی آیا عدم البصر در دیوار شر است؟ نه، ولی عدم البصر در حیوان شر است. پس ملاک باز هم از متن خلقت گرفته میشود. ملاک، استعداد است؛ و لهذا ما در الفاظ هم به دیوار «کور» نمیگوییم، به یک انسان که نمیبیند «کور» میگوییم، زیرا «کور» یعنی آن کسی که باید چشم داشته باشد و ندارد، ولی دیوار چنین نیست که باید چشم داشته باشد، یعنی شأنیت چشم داشتن در او نیست. پس هر شری عدم مضاف است و مقصود ما از «عدم مضاف» در اینجا عدم ملکه است. پس هر عدم ملکهای شر است، نه سلب مطلق. همیشه در مقابل «عدم ملکه» «سلب مطلق» میآورند نه «عدم مطلق».
مراتب موجودات را اگر با یکدیگر قیاس کنید از یکدیگر سلب میشوند: عقل نفس نیست. نفس عقل نیست. جسم عقل نیست. حجر شجر نیست. شجر حجر نیست. آیا این یک شریت است در سنگ؟ این سلب مطلق است، یعنی به نحو سالبه محصّله است. سنگ گیاه نیست. نبودن خصلت گیاهی در سنگ، برای سنگ فقدان است اما شر نیست. ولی گیاهی که مثلًا استعداد رشد یا تولیدمثل را دارد ولی الان به علت یک آفت یا به هر علتی رشد نمیکند، این نداشتن برای او شر است، چون فقدانی است که ملازم با استعداد وجود است.
پس معلوم شد که شر بالذات داریم و شر بالعرض، و همچنین شر مطلق داریم و شر نسبی، که به یک اعتبار شر بالذات و بالعرض میگوییم و به یک اعتبار شر مطلق و نسبی. گفتیم که «عمی» شر بالذات است و «حرارت» شر بالعرض، «عمی» شر مطلق است و «حرارت» شر نسبی.
و اما الحرارة مثلا اذا صارت شراً بالقیاس إلی المتألم بها، فلها جهة أخری