مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٣ - جواب این شبهه
نداریم. ولی آنهایی که آن فرض را کردهاند، میگویند همانطور که «امکان وجود» لازمه ذات بعضی از ماهیات است، «وجوب وجود» هم لازمه ذات بعضی دیگر است. ماهیت [واجبالوجود] به نحوی است که یک ماهیت مجهولالکنهی است، و این ماهیت مجهولالکنه مستلزم موجودیت است، به این معنی که موجودیت از حاقّ ذاتش انتزاع میشود. آنها چنین میگویند. البته این مطلب فی حد ذاته مطلب غلطی است.
شما یکوقت میخواهید بگویید که اصلًا بنا بر اصالت ماهیت معنی ندارد که یک ماهیت واجبالوجود باشد. این مسأله به وحدت و کثرت کار ندارد، آن امر بنا بر وحدتش هم اشکال دارد. آن حرفی است که اصالت وجودیها با اصالت ماهیتیها دارند و به وحدت و کثرت ارتباط ندارد؛ یعنی این حرف را اساساً اصالت وجودیها میگویند که اصلًا معنی ندارد که ما یک ماهیت را در نظر بگیریم و بگوییم این ماهیت به حیثی است که موجودیت از حاقّ ذاتش انتزاع میشود. هیچ وقت موجودیت از حاقّ ذات ماهیت انتزاع نمیشود. آنها نمیتوانند بگویند ماهیت واجبالوجود یعنی ماهیتی که وجود خود را اقتضا کرده و به قول امروزیها خودسامان است. آنهایی که میگویند واجبالوجود یعنی ذاتی که خودش به خودش وجود داده، اصالت ماهیتی فکر میکنند که یک حرف نامربوط است، بعلاوه یک حرف نامربوط دیگر، و آن این است که یک شئ خود علت خود است و خود، به خود وجود میدهد. آنها منظورشان از علت نخستین این است که علت نخستین آن است که خود به خود وجود میدهد و خودسامان است. اگر چنین تعبیراتی را بیاورند منظورشان این است.
البته افرادی مثل فخر رازی و دوانی اگر آن نظر را داشته و آن حرف را زدهاند نخواستهاند چنین بگویند که واجبالوجود یعنی موجودی که خود به خود وجود داده و خود خالق خود است؛ نه، میگویند او بینیاز از خالق است، بینیاز از این است که نسبت موجود شدن به او داده شود، ولو اینکه بخواهیم این نسبت موجود کردن را به خود او بدهیم. این امر را قبول دارند. ولی بعد میآیند و اینجور میگویند که چون نمیتوان گفت واجبالوجود آن است که خودش مقتضی وجود خودش است و خودش به خودش وجود میدهد، پس به این معناست که واجبالوجود چیزی است که بالذات موجود است، یعنی از حاقّ ذاتش انتزاع میشود، همانطور