خدمات متقابل اسلام و ایران - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٠
ما به فیروز اعتماد داشتیم ، زیرا وی مردی شجاع و بیباک و هم زورمند و قوی بود ، به فیروز گفتیم : بنگر در روشنایی چه چیز میبینی ؟ فیروز بیرون شد در حالی که ما بین او نگهبانان قرار گرفته بودند ، هنگامی که بر در اطاق رسید صدای خرخری شنید ، معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفیرش بلند شده است ، آزاد زنش نیز در گوشه ای نشسته ، هنگامی که فیروز در اطاق رسید ناگهان اسود از خواب پریده و بلند شد و در جای خود نشست و فریاد بر آورد : ای فیروز مرا با تو چکار است ؟ ! در این هنگام فیروز متوجه شد که اگر مراجعت کند به دست نگهبانان کشته خواهد شد و آزاد نیز هلاک خواهد شد ، ناگهان خود را به درون اطاق افکند و خویشتن را بروی اسود انداخت و با وی گلاویز شد و مانند شتر نر بروی حمله آورد و سرش را گرفت و او را خفه کرد . هنگامی که میخواست از اطاق بیرون رود آزاد گفت : مطمئن هستی که این مرد کشته شده و جان از کالبدش در آمده است ؟ فیروز گفت : آری کشته شد و تو از وی راحت شدی . فیروز از اطاق بیرون شد و جریان را باطلاع ماها که در کنار دهلیز زیر زمینی بودیم رسانید ما نیز داخل اطاق شدیم ، در حالیکه اسود کذاب هنوز مانند گاو فریاد بر میآورد سپس با کارد بزرگی سرش را از تن وی جدا کردیم و بدین طریق منطقه یمن را از وجود ناپاکش پاک ساختیم . در این لحظه اضطرابی در حوالی اطاق مخصوص وی پدید آمد و سر و صدا بلند شد ، نگهبانان از اطراف و اکناف به طرف ساختمان مسکونی اسود آمدند و فریاد بر آوردند : چه شده است ؟ آزاد زن اسود گفت موضوع تازهای نیست ، پیغمبر در حال نزول وحی است ! و در اثر وحی بدین حالت افتاده است و بدین طریق نگهبانان از اطراف اطاق پراکنده شدند و ما از خطر جستیم .