خدمات متقابل اسلام و ایران - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٢
مهدی پسر و ولیعهد منصور حاضر مجلس بود و از این جریان ناراحت شد و
گفت : یعنی چه ؟ تو در مقابل سوگند خلیفه سوگند یاد میکنی ؟ ! .
عمرو از منصور پرسید این جوان کیست ؟ گفت پسرم و ولیعهد مهدی است .
گفت به خدا قسم که لباس نیکان بر او پوشیدهای و نامی روی او گذاشتهای (
مهدی ) که شایسته آن نام نیست و منصبی برای او آماده کردهای که
بهرهبرداری از آن مساوی است با غفلت از آن .
آنگاه عمرو رو کرد به مهدی و گفت : بلی برادر زاده جان ، مانعی ندارد
که پدرت قسم بخورد و عمومیت موجبات شکستن قسمش را فراهم آورد . اگر
بنا بشود من کفاره قسم بدهم یا پدرت ، پدرت تواناتر است بر این کار .
منصور گفت : هر حاجتی داری بگو . گفت فقط یک حاجت دارم و آن اینکه
دیگر پی من نفرستی .
منصور گفت : بنابراین مرا تا آخر عمر ملاقات نخواهی کرد . گفت حاجت
من هم همین است . این را گفت و با قدمهای محکم توأم با وقار راه افتاد
. منصور خیره خیره از پشت سرنگاه میکرد و در حالی که در خود نسبت به
عمرو احساس حقارت میکرد سه مصراع معروف را سرود :
| کلکم یمشی روید |
| کلکم یطلب صید |
| غیر عمرو بن عبید |
[١] تاریخ ابن خلکان ، جلد ٣ صفحه ١٣١ - . ١٣٢ [٢] کافی ، چاپ آخوندی ، جلد ١ صفحه . ١٧٠