قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٩٢
خصوصاً زمين شكافته و (چو حق) به عربى، كشيدن و اخذ كردن و به چاپلوسى و شيرين زبانى چيزى را از كسى گرفتن و در اصطلاح نحويين عرب، زير و حركت كسره را گويند.
جرّ اثقال ـ فنّى است جليل و نفع آن جزيل و تعلّم آن درباره ارباب صنايع لازم بلكه الزم و كشف حقيقت آن را به محلّ خود محوّل مى داريم.
جرا ـ(چو قبا) جداوى[ر.م].
جرّاح ـ (ر.ف) كه به پارسى «بزشك» و «پزشك» و«بچشك» و «پژشك»گويند.(عر)
جراحت ـ (چو كتابت) به عربى، ريش و تفرّق اجزاء گوشت است از يكديگر بدون اينكه چرك و ريم كرده باشد.
جراحيّه ---> احمديه.
جرار ـ(چو چنار) نام كوهى و موضعى است از نواحى قِنَّسريندر سوريه و موضعى است ديگر در مدينه كه سعد ابن عباده در آن مشك هاى آب نصب كرده و از براى مهمانان خود آب سرد مى نمود و ازاين رو جرار سعد گويند و (چو مكّار) به عربى، اخذكننده و گيرنده و لشگرى كه از بسيارى آراسته باشد.
جرّاره ـ به عربى، كشنده و اخذكننده و نوعى از عقرب بزرگ مهلك كه در اهواز بسيار است و كنايه از زلف معشوق هم هست.
جراسك ـ (چو امانت) رجوع به «صرصر» شود.
جراش ---> كراش.
جرامقه ـ (چو فلاسفه) به لغت مغرب، نوعى از خار است كه چون آن را بشكافند از ميان آن كرم هاى كوچك برمى آيد.
جرب ـ (چو سخن) مبار و مرغ درّاج [ر.م] و (چو عرب) گر و گرگين شدن كه در ولايت ما «قوتور» گفته و به پارسى «پريون» و «فريون» و«كريون» و«گرگين» گويند.
جربادقان ـ معرّب گلپايگان است.
جربان ـ (چو دلدار) گريبان.
جربز ـ (چو بلبل) بدكار و خبيث و فريبنده و محيل و مكّار و شجاع و دلير و دانا و هنر و ذكاوت و جودت; معرّب گربز است.
جربزه ـ (چو زَلزَله) در شرح قاموس[ر.ض جربزر.م] بودن و در منتخبات اللّغات[ر.ض] طلاقت لسان نوشته.
جربش ـ (چو مسجد) شيهه اسب.
جُرج ـ (چو كنج) بلده اى است از نواحى فارس.
جرجان ـ معرّب گرگان.
جرجانج ـ (ل) رجوع به «گرگانج» شود.
جرجانيه ـ منسوب به جرجان گرگان و طعامى است كه از مويز و انار درست مى كنند و رجوع به «گرگانج» هم شود.
جرجر ـ (چو فلفل) مخفّف جرجير[ر.م] است.
جرجه ـ(چو سركه) شهرى است از مصر در ١٠منزلى قاهره و در كنار رود نيل، آبش خوش و هوايش گرم و نامرغوب و مردمانش عرب و شافعى مذهب و قديماً بسيار معمور بوده و مرور دهور خرابش نموده و نفوس آن در حوالى سى هزار مى باشد.
جرجير ـ(چو گلچين) موضعى است در نواحى مصر و (چو دلگير) داس و دانه اى است مانند نخود و باقلا و سپندان سفيد و تره تيزك[ر.م] را نيز گويند و بعضى از معاصرين ارباب فن گفته كه ٤ قسم نبات مستعمل در طب را بدين اسم مى نامند، چنانچه همه آنها را به زبان فرانسه به قولِ مطلق «كِرِسون» گويند:
١. جرجيرآبى ---> كنگر آبى.
٢. جرجير بستانى: كه به عربى «رشاد» و به پارسى «تره تيزك» و به فرانسه «كِرِسون النُوا» گويند.
٣. جرجير مكزيكى يا هندى.
٤. جرجير پارا: كه به فرانسه «كِرِسون دوپارا» گويند و پارا يكى از شهرهاى برزيل است.
جرجيس ـ يا چرچيس; گل سياه و پشه خُرد و نام قبيله اى بوده در كنعان و هم مردى بوده عابد و زاهد بلكه به عقيده اكثر مورّخين در جمله انبياى عظام كه در ٩١ يا ٣٢٩ ميلادى ظهور نموده و به موصل رفته و مردم آن ديار را به دين مسيحى دعوت فرموده، عاقبت زادان، حاكم آنجا، چند مرتبه با شانه هاى آهنى و جوشانيدن در آب گرم و