قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٨٦
جانى ـ حيوان و صاحب جان و به عربى، عاصى و جنايت كننده.
جانى بگ ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى [ر.ض]، نام يكى از خانانِ باغچه سراىدر اكراين كه از اولاد جوجى خان فرزند چنگيزخان بوده و ازآن رو كه صاحب سخاوت و دوستدار علم و اهل علم مى بود، جمعى از علما و فضلا در درگاه وى جمع شده و از آن جمله ملاسعد تفتازانى كتابِ مختصر را به نام وى تأليف داده و در ٧٥٨ هجرى در هنگام مراجعت از آذربايجان به دست پسر خود، بودى بگ، مقتول گرديد.
جانيك ـديارى است نيك و به دل نزديك در سمت شرقى قسطنطنيه استانبول مشتمل بر بلاد معموره كه همه آنها از اقليم پنجم و اكثر مردمانش حنفى و بعضى عيسوى و عموماً خوب صورت و نيك سيرت و حكومتشان از طرف ملوك عثمانى مقرّر و فندق آن ديار باامتياز است.
جاو ـ چاو[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
جاوتَرى ـ (ل) به هندى، بسباس است.
جاود ـ (چو عابد) مخفّف جاويد.
جاودان ـ جاويدان.
جاودان جاويد ـ ابدالاباد.
جاودانْ جود; جاودانْ خرد ـ نام كتابى است كه هوشنگ دوّمين پادشاه پيشدادى در حكمت عملى تصنيف كرده بود و رجوع به «گنجور» نمايند.
جاودانه; جاودانى ـ جاويدانه و جاويدانى.
جاور ـ (چو داور) مزاج و حالت و تغيير و تبديل و فهميدن و فهمانيدن.
جاور كردن ـ تغيير دادن.
جاورد ـ نوعى است سفيدرنگ از خار.
جاوَرس ـ معرّب گاورس[ر.م] است.
جاوزد ـ جاورد[ر.م] است.
جاوزَهر; جاوزَهرج ـ معرّب گاوزهره[ر.م] است.
جاوشير ـ معرّب گاوشير[ر.م].
جاوك ـ (چو ناخن) چكاوك.
جاوله ـ (چو بامزه) چاوله[ر.م] است.
جاوه ـ اندرون دهان و اطراف آن و جانورى است كوچك و گزنده و جزيره اى است در سمت شمالىِ بحر محيط هندى اقيانوس هند كه هوايش حارّ و تقريباً داراى ١٠مليون نفوس كه بعضى از ايشان چينى و برخى اوروپايى و اهالى اصليه آن عموماً اسلام است.
جاوى ـ زعفران است.
جاويد; جاويدان; جاويدانه ـ دائم و هميشه و عالم آخرت.
جاويدانى ـ هر چيز پايدار و بادوام و رجوع به «كيخسرو» هم شود.
جاويدن ـ جاييدن[ر.م] است.
جاويزَن ـ معرّب گاويزن[ر.م].
جاه ـ جلال و عزّت و منصب و شوكت.
جاهانيدن; جاهاييدن ـ سرد كردن و بَرد نمودن.
جاهل ـ به عربى، معروف است.
جاهليّت ـ جاهل بودن و زمان مابين حضرت روح الله(عليه السلام)و حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را نيز زمان جاهليّت گويند كه بنابر مشهور ٦٢٢ سال بوده.
جاهيدن ـ سرد شدن بدن و غيره.
جاى ـ مقام و مكان و گلى است در هندوستان و به هندى، امر به رفتن است.
جاى باش; جاى گاه ـ محل و مكان و خانه و منزل.
جاى گرم كردن ـ در جايى قرار و آرام گرفتن.
جاى گير ـ نايب و وكيل.
جاى مند ـ زمين گير و شَل و هيچ كاره و تنبل.
جايى ـ گلى است در هند.
جاييدن ـ جاهيدن[ر.م] و به دندان نرم كردن.
آيين دويّم