قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٠
روداوَر; روداوَرد; روداهو; رودبار; رودجك; رودچك; رودژم ـ در هر هفت رجوع به تركيبات «رود» نمايند.
رودَشت ـ محل گشت و بلوكى است آبادان از محال اسپهان كه چهل پاره قريه در او و هوايش گرم و نيكو و اكثر آب هايش از كاريز و خاكش حاصلخيز و دهات خرم و قراى معظم دارد.
رودك ـ (چو كودك) وشق[ر.م] و رودانگ[ر.م].
رودكى ـ شاعرى بوده فصيح و مشهوردر قرن ٣ و ٤هـ.
رودگان; رودگانى ـ روده و جمع آن.
رودلاخ ـ رجوع به تركيبات «رود» نمايند.
رودن; رودنگ ـ (چو بودن و بودند) رجوع به «رودان» نمايند.
روده ـ احشا و امعاى حيوانات و مرغ و گوسفند كه به هندى «انترا» و به عربى علاوه بر اَمعا ـ كه جمع معا است ـ «مصارين» نيز گويند.
روديّه ـبه فرموده بستان السياحة[ر.ض، ناحيه اى است از بنگاله كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند ] مشتمل بر بلاد معموره و قصبات مشهوره و رودى عظيم از كنار اكثر بلادش مى گذرد و اعظم بلاد آن شهر گنگ است، چنانچه خود آن ناحيه را هم گنگ گويند.
رورْمَنا ـ انار.(ند)
روز ـ (ر)آفتاب و روزگار و كنايه از روشن و آشكار و در معنى معروف آن ـ كه مقابل شب است و «رواج» و «جوام» هم گويند ـ رجوع به «شب» و«يوم» نمايند.
روزافزاى; روزافزون ---> تاريخ جلالى.
روزافكن ـ تب يك در ميان.
روزِ اميد و بيم ـ روز قيامت.
روزِ بازار ـ روز قيامت و رونق كاروبار و گرمى و رواج بازار و هر روز از ايّام هفته و سال كه مردم در يك جا جمع شده و خريدوفروخت نمايند.
روزِ بازخواست ـ روز قيامت.
روزبان ـ سرهنگ و جلاّد و دربان و شفيع و واسطه و چاووش[ر.م] و نگهبان و مردم درگاه نشين.
روزِ برات ـ روز ١٥ ماه شعبان.
روزْ برگشته ـ مردم بدبخت.
روزبه ـ مردم بختور و نام وزير بهرام گورپانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م.
روزبهان ـ به نوشته آثارعجم[ر.ض]، نام پسر ابونصر، كنيتش ابومحمّد و خودش به شيخ شطّاح معروف و مولدش شهر فسا و پنجاه سال در جامع عتيق شيراز وعظ فرموده و او را در علوم متفرقه رتبه بلند بوده و تصنيفات بسيار دارد و در حيات خود سفرها نموده و مدتى مجاور مكّه بوده و در شيراز اتابك سعد زنگى و ابوبكر ابن سعد كه در آن عصر به سلطنت و ايالت اختصاص داشتند، به مجاورت او مفتخر بودند و در ٦٠٦ هجرى در هشتادسالگى وفات يافته و در محله بال كِفت شيراز مدفون گرديده و قصبه عالى او ـ كه اطرافش ايوان ها و سرا و صحنه ها بوده و الحال تمامى آنها را جماعتى متصرّف شده و سكنى نموده بلكه محل گوسفند و گاو قرار داده اند ـ مزار عرفا و دراويش بوده است. و از او است:
«دل داغ تو دارد ارنه بفروختمى *** در ديده تويى و گرنه بردوختمى
جان منزل توست ورنه روزى صدبار *** در پيش تو چون سپند برسوختمى» و له:
«با ما سخن ارگويى از شعر سنايى گو *** رو نظم نظامى را بر فرق فرزدق زن»
و در حديقة الشيعه [ر.ض] گويد: شيخ روزبهان فارسى گويد كه حق بر من تجلّى نمود در صورت تركى قبا بسته و مو بافته و كلاه كج نهاده. دست در دامن جلالش زدم و گفتم به حق وحدت ذاتيه تو كه چنانت شناخته كه اگر به هزار صورت برآيى و به هزار لباس جلوه فرمايى، كه يك سر مويى از معرفت تو تغييرپذير نخواهد شد.
روزپيكر ـ مردم راست و صاف و پاك.
روزِ جزا ـ روز قيامت.
روزِ جَك; روزِ چَك ـ روز برات[ر.م].