قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٣
دَويت ـ دوات معروف، اِفراداً و تركيباً.
دويدن ـ تند و تيز راه رفتن.
دَوير ـبر وزن و معنى دبير.
دويره ـ تاسمهتسمه و دوالى كه بدان قمار بازند.
دويست ـ (چو گريست) عدد دوصد.
دويك ـ (چو كودك) دم آخر مردن.
دويل ـ (چو محيل) مكر و حيله و ابريشم خام و گنده كه از پيله حاصل شده و دو كرم در درون آن باشد.
دويّم ـ (ر.ف) كه ثانى دو عدد است.
دويماش ---> تتماج.
ده ـ (به ظهور هاء و به كسر اوّل) قريه و امر و فاعل از دادن و (به فتح اوّل) عدد معروف و نهى از منكر و امر به معروف.
دَه آك ـ علاوه بر معنى تركيبى كه ده عيب باشد، نام اصلى پارسى ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه ] است كه به جهت آراستگى او به ده عيب پرخورى و بددلى و بى خردى يا بى دينى و بى حيايى و بدزبانى و دروغ گويى و ظلم و تعدى و شتاب زدگى و غرور و نخوت و كوتاهى قامت و زشتى خلقت، بدين اسم مسمّى بوده و عربان تعريبش كرده و ضحّاكش خواندند.
دِهِ ادريس ـ (به كسر اوّل) بهشت است.
ده انگشت بر دهان گرفتن ـ عجز و زارى و تضرّع و فروتنى كردن.
دَه پانزده دارى ـ زيب و زينت و آرايش دادن.
دَه پنجى ـ زر قلب و ناسره; رجوع به تركيبات «زر» شود.
دَه تاس ـ كفش و نعلين.
دِه چه ـ به زبان ديلمىگيلان، رعيّت و دهقان است.
دِه خارقان ---> خارقان.
دِه خدا ـ ده دار[ر.م] است.
دِه خوارقان ---> خارقان.
دِه دار ـ مالك قريه و مباشر و ضابط و كدخدا و رئيس قريه و سركرده رعايا.
دَه دل; دَه دله ـ مردم شجاع و دلير و بىوفا و هرجايى كه هردم دل به ديگرى دهد و در اصطلاح عرفا، كسى را گويند كه هر لحظه به اعتقادى باشد.
دَه دَه; دَه دَهى ـ زر خالص و بى عيب و تمام عيار و رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
ده رگه ـ حرام زاده و مردم كار كرده و باغيرت و دلير و باشجاعت.
ده زنگى ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه ده زنگى و ده كندى نام دو طايفه است از طوايف هزاره در افغانستان كه هريكى در حوالى بيست هزار نفر و گروهى عظيم و بى ترس و بيم و همه شان شيعه مذهب و جبلى مشرب و مسكن ايشان در جبال شامخه واقع و نمك در املاك ايشان نبوده و گندم و جو بسيار كم و آبش خوش گوار مى باشد.
دَه سال ـ سبعه سيّاره.
دَه ششى ـرجوع به تركيبات «زر» نمايند.
دِهِ فرعون ---> خلم.
دِه قان ـ معرّب ده گان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ده كندى ---> ده زنگى.
دِه گان ـ ده دار[ر.م] و زراعت كننده و مردم مورّخ و تاريخ دان و دهاتى و قريه نشين.
دِه گانِ پير ـ شراب كهنه.
دِه گانِ خلد ـ رضوان خازن بهشت.
ده گانى ـ (به كسر اوّل) دهقان بودن و (به فتح آن) زرى بوده رايج.
دَه مَرده گوى ـ بسيار گوى.
دَه مست ـ معنى تركيبى آن، ده نفر مست و معنى اِفرادى آن، نام درخت غار[ر.م] و يا بار درخت غار است.
دِه مسكن ادريس ـ بهشت.
دَه مِهى ـ ده دهى[ر.م] است.
دَه نُه; دَه نُهى ـ هرهفت[ر.م] و عدد نود و نقصان كردن و هر چيز كه در كم و كيف نزديك به هم باشند و رجوع به تركيبات «زر» هم نمايند.