قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٢
خواربار ـ بلوك خوار[ر.م] و بلوكى است در بخارادر ازبكستان و مزه و لذّت و قوت لايموت.
خوارپت ـ قصبه اى است شهرمانند در سه منزلى شهر آمِد از دياربكردر تركيه كه قريب به دويست قريه مضافات او و آبوهوا و خاك و انهار و باغاتش خوش گوار و سازگار و حاصلخيز و حسن انگيز و بسيار و بى شمار و همه چيزش فراوان، غير آدم.
خوارج ---> غالى.
خواردن ـ خوردن.
خوارروى ـنام جايى است.
خوارزم ـاز ملاعلى قوشجى[ر.ض] نقل است كه يكى از ملوك بر جمعى غضب كرده و ايشان را تبعيد نموده، پس ايشان هم در موضعى ديگر ـ كه هيزم بسيار داشت ـ به ماهى گرفتن مشغول شده و امرار معاش مى كردند و به همين جهت بدين اسم مسمّى گرديد كه در لغت آن مردم هيزم را «رزم» گفته و گوشت ماهى را «خوا» مى گفته اند. ولايتى است بزرگ از تركستان غربىآسياى مركزى در جنوب بحر آرال كه بعضى اطراف آن دشت و بيابان و اكثر نواحى اش معمور و محصول دار و هم شهرى است شهير و مقرّ حكومت اين ديار و در ٤٤٠ يا ٤٩١ هجرى قطب الدين محمد سلجوقى بر اين ديار مستولى و فرمانده و مستقل گرديده و به خوارزمشاه اشتهار يافت و هفت تن از سلاله او هم با نهايت اقتدار در ماوراءالنهر و عراق و فارس و خراسان و اكثر نواحى ايران و توران نواحى ترك نشين آسياى مركزى تا ٦٢٨هجرى فرمان گذار و حكمران بوده و اخيراً در فتنه چنگيزى منقرض گرديدند و اسامى و تاريخ جلوسشان را موافق قاموس الاعلام]ر.ض [مى نگاريم:
١. قطب الدين محمد ابن انوشتكين مؤسس دولت خوارزمشاهيّه ٤٤٠ يا ٤٩١
٢. اتسر ابن قطب الدين مذكور ٥٢١
٣. پسرش ايل ارسلان ٥٥١
٤. سلطان شاه ابن ايل ارسلان ٥٥٨
٥. علاءالدين تكش ابن ايل ارسلان ٥٨٩
٦. قطب الدين محمد ثانى ابن علاءالدين ٥٩٦
٧. جلال الدين ابن قطب الدين ثانى ٦١٧
و آخرين ايشان، جلال الدين، بعد از آنكه مغلوب مغول گرديد و لشگر مغول تعاقبش كردند در ٦٢٨هجرى به دست يك نفر از اكراد مقتول و دولت خوارزمشاهيّه به قتل او منقرض گرديد.
خوارزم ايران ---> خوى.
خوارقان ---> خارقان.
خواركار; خواركاره ; خواركارى ـ خوار كردن و دشنام دادن و ستم نمودن و خوردن و اسم فاعل و مصدر از اين معانى.
خواره ـ (چو چاره) خوردنى و روزى و(چو شماره) رسم و قانون و قاعده و دستور و طعام مقوّى بدن و خرك[ر.م] و چوب بندى و قالبى كه بنايان طاق بر بالاى آن زنند و گياه خودرو كه در باغ و زراعت روييده و مانع از قوت آنها گردد، خصوصاً گياه پيچيده بر درخت وبالخصوص لبلاب[ر.م و عشقهر.م].
خوارى ـ خوار و ذليل بودن.
خوارى خوار ـ خوار شده و دشنام شنونده.
خوارى كردن ـ دشنام دادن و زيان كارى نمودن.
خواز ـ (چو ساز و نماز)چوبدستى كه ستور را بدان برانند.
خوازه ـ آفرين و خواهش و خرك[ر.م] و خواز[ر.م] و چوب بندى تاك انگور و بنايان و نقاشان و قبّه و كوشگى كه به جهت عروسى و آيين بندى از گل و رياحين سازند.
خواس ـ (چو پلاس) بيم و هراس و (چو طاس) خواستگار.
خواست ـ (چو ماست) جزيره و قصد و اراده و راه كوفته شده و زر و مال و خواستن و ماضى آن.
خواستار ـ طلب و طلبكار.
خواستن ـ اراده كردن و جويا شدن و طلب و خواهش نمودن و برپا ايستادن.
خواسته ـ دلخواه و زر و مال و جمعيّت و اسباب و متاع و ضروريات خانه و ملك و املاك و به معنى مفهوم ومعنى، در مقابل لفظ و اسم مفعول و ماضى بعيد از خواستن.