قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٩
داشته و رجوع به «صفويّه» نمايند.
خداپرست ـ اهل توحيد را گويند.
خداخوان ـ انگشت شهادت.
خدافروشان ـ صوفيان با مكر و تزوير كه ظاهر خود را بيارايند و كسانى را نيز گويند كه ادّعاى خدايى كردند، مانند فرعون و غيره.
خداوند ـ(ر) صاحب و مالك و بزرگ و آقا و رئيس.
خداوندگار ـآمر و حاكم و ولىّ النعمه.
خداى ـ خدا، اِفراداً و تركيباً.
خدايگان ـ حضرت حق تعالى و پادشاه بزرگ و خداوندگار اعظم.
خدايى ـ خدا بودن و منسوب به خدا.
خدايى فروشان ـ خدافروشان[ر.م].
خدرنق ـ (چو قلندر) به رومى يا يونانى، عنكبوت است.
خدره ـ (چو دهره و غنچه) مشعله و شراره آتش و خرده و ريزه هر چيز.
خَدَريَق ـ بر وزن و معنى خدرنق.
خدك ـ (چو نمك) پل و گذرگاه رودخانه و جوى آب.
خدمت ـ به عربى، مشهور و معروف است و به پارسى «زاور»گويند.
خدمتانه; خدمتى ـ پيشكش و تعارف و حق الزحمه.
خدنگ ـ (چو پلنگ) درختى است بسيار سخت كه از چوب آن زين و تير و نيزه ساخته و ازاين رو خود تير را نيز گويند.
خدو ـ (چو وضو)آب دهن كه از اثر مزه چيزى به هم رسد.
خدوك ـ (چو عمود و سلوك) رشگ و حسد و قهر و غضب و غصّه و آزردگى و خجلت و شرمندگى و پريشان بودن طبيعت از امور نالايق و بى حقيقت.
خدير ـ (چو امير) خوب و خوبى و خوشدلى و خوش خُلقى.
خديش ـ (چو امير و دِلير ومدير) پادشاه و خداوند و كدخدا و كدبانوى خانه.
خديو; خديور ـ (چو دِلير و دِريدن) پادشاه و وزير و خداوندگار و بزرگ و يگانه روزگار و خصوصاً عنوان خاص پادشاهان مصر است.
خديه ـ (چو جزيه) مضاف و مخلوط، مقابل مطلق.
آيين هشتم