قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٠
ديگر ـ (ر) غير و سوا و باقى و ساير و تتمه و باز و نيز و چون اضافه به چيزى كنند، افاده تكرار و تعدد مى كند و در اصطلاح خراسانيان، وقت عصر را گويند.
ديگرگون; ديگروش ـ متغيّر و افسرده و پژمرده.
ديل ـ آغل و قلب و نقطه و وسط هر چيز و عقل و روح و نفس.
ديلپايه ـ هرزجه[ر.م].
ديلم ـ (چو حيدر) به عربى، دشمن و سختى و جاى گرد شدن گنه ها و مورچه ها نزد بنياد حوض ها و آبخورهاى شترها و طايفه اى است معروف و آبى است از براى بنى عبس و قسمى است از مرغ سنگ خوارك[ر.م] و يا نرينه آن است و هم كوهى است در نزديكى مروه و رجوع به «ديلمان» و «گيلان» هم نمايند.
ديلماج ---> ترجمان.
ديلمان ـ (ل) جمع ديلم[ر.م] و هم شهرى است مسرّت نشان از مضافات گيلان و از توابع لاهيجان كه آن را ديلم و ديلمقان هم گفته و حربه مردمانشان زوپين[ر.م] و تبر هيزم شكنى و موى ايشان مجعّد و چنانچه در «بويه» اشاره نموديم، ملوك ديالمهآل بويه در قرن ٤ و ٥هـ از آنجا برخاسته اند و رجوع به «رودبار» هم نمايند.
ديلمقان ـ (ل) رجوع به «ديلمان» شود.
ديلمك ـ (چو ريختن) رُتيلارتيل و (به فتح اوّل و لام و ميم) مصغّر ديلم [ر.م] است.
ديله ـ (چو حيضه) دجله.
ديله كودك ـ دجيل[ر.م] است.
ديم ـ (چو جيم) روى و رخساره و تيماج [ر.م] و ديمه ]ر.م [و سيم گِل[ر.م] و (چو شكم) به عربى، جمع ديمه[ر.م]است.
ديماس ـ (چو ديدار) ترجمه توضيح و واضح كردن.
ديماطى ـ نوعى از سنگ دريايى و يا بخار سوخته كه از برق به هم رسيده و به جاها مى خورد.
ديماوَند ـ دماوند.
ديمر ـ (چو ديگر) روى و رخساره.
ديمن ـ مخفّف ديمين[ر.م] است.
ديموت ـ ]جايگاهى است از نواحى اصفهان(لغت نامه دهخدا)[.
ديموند ـ (چو بى كمند) مخفّف ديماوند[ر.م].
ديمه ـ (چو ديده) رخساره و (چو خيمه) روشنايى و شبنم و باران و غلّه اى كه با آب باران به عمل آيد كه «بش» و «هكرى» نيز گويند.
ديمهر ـ دى بمهر[ر.م] و روز ١٤ ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» نگارش يافت.
ديمى ـ ديمه[ر.م] و نوعى از قماش است.
ديمياد ـ (چو ديوزاد) كبر و غرور نفس.
ديمين ـ (چو بى دين و پيگير) غوك و وزغ و چاليك[ر.م] و ديمى[ر.م].
ديمين چوب ـ چاليك[ر.م].
دين ـ به عربى، (چو عين) مرگ و قرض و يا قرض مدت دار و يا مطلق آنچه در ذمّه باشد، خواه به طريق قرض باشد و يا به طور ديگر و (چو سين) مالك و پادشاه و قهر و غلبه و مذهب و طريقه، خصوصاً اسلام و توحيد و مكافات و جزا و اطاعت و عبادت و راه و روش و عادت و استعلا و سلطنت و شأن و شوكت و حساب و ذلّت و به پارسى، نام روز ٢٣ يا ٢٤ ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم فرشته اى است موكّل بر محافظت قلم و امور روز مذكور.
دين پرست; دين پرور ـ مردم دين دار و حامى دين و ملّت.
دين پِژوه; دين پِژُه ـ مردم دين دار و روز ١٥ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
دين پناه ـ حامى دين و ملّت.
دين دار ـ متديّن و صاحب دين.
دينا ـ (چو مينا) داور و داورى و فتوا و حكم و اعلان و نام خواهر حضرت يوسف(عليه السلام).
دينار ـزر سرخ و نوعى بزرگ از مرغ باز كه بر دور مردمك چشم آن تحرير سياهى است در غايت نزاكتنازكى; لطافت و هم پولى است مشهور و وزنى است معروف كه به پارسى «يرمق» گويند و ازآن رو كه مقادير و اوزان به حسب مكان و زمان مختلف بوده بلكه