قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٤٣
چناران ---> غور.
چناغ; چناق ـ (چو اياغ) چاقچاقى[ر.م] و پژاوند[ر.م] و نوعى از ماهى و قدح بزرگ و ظرفى است سفالين و معروف.
چنال ـ بر وزن و معنى چنار.
چنان ـ (چو شمار) مخفّف چونان و (چو امان) چنيدن]ر.م [و اسم فاعل از آن و نام موضعى است.
چنانهن; چناهن ـ (چو نواختن و امانت) كلمه تحسين است به معنى آفرين و بارك الله كه همه نيكى ها در ضمن آن و از غايت نيكى وصف نتوان كرد.
چنب ـ (چو سخت) سنّت و مستحب.
چنبر ـ(چو قنبر) دور كردن و چرخ زدن و گرفتار بودن و حلقه و دايره و هر چيز گرد و مدوّر و محيط دايره، خواه چنبر گردن باشد يا دف يا غيره، خصوصاً حلقه چوبين كه بر سر طناب و ريسمان بسته و يا بر دلو چاه نصب كرده و طناب را بر آن ببندند.
چنبرِ مينا ـ آسمان.
چنبك ـ (چو دختر و اندك) سنگ آهن ربا و برجستن.
چنبل ـ (چو سنبل) دريوزه و گدا و گدايى.
چنبلول ـ (چو بلبشور) بادپيچ[ر.م].
چنبور ـ (چو پرزور ومنصور) پالاهنگ[ر.م].
چنبه ـ (چو هرزه و پُسته) مشته[ر.م و تخماقر.م] و مردم درشت و ناهموار و چوب خوشه برتاك چسبيده انگور و مطلق چوب كلفت و گنده مانند چوب پس در و چوب دستى شتربانان و چوب جامه شورى گازران و امثالِ اينان و دسته چاليك[ر.م] را هم گويند.
چنبيدن ـبر وزن و معنى جنبيدن[ر.م].
چنپا ـ (چو تنها) يا راى چنپا; به هندى، گلى است زرد و شبيه به زنبق سفيد در هندوستان.
چنچله; چنچولى ـ (چو زَلزَله و فغفورى) بادپيچ[ر.م] و لخشك[ر.م].
چنخ ـ (چو هند) چيخ[ر.م].
چند ـ(چو قند) به معنى هر چه و هر چند و تا به كى و مقدار غير معيّن و بيشتر در كمتر از ١٠ استعمال نمايند.
چَندال ـ جُمرى[ر.م] و سرگين كش و شخصى كه كثافات و نجاسات و پليدى ها را پاك كند كه به عربى «كنّاس» و به هندى«حلال خور» گويند، چنانچه به پارسى«هارى» هم گويند.
چندان ـ چند و چونان و آن قدر و آن زمان و چوب سندل و شهرى است بزرگ در چين.
چنداول ـ بر وزن و معنى چغداول.
چندر ـ (چو بندر) جندر[ر.م] و (چو كُندُر) چغندر.
چندره ـ بر وزن و معنى جندره.
چندفند ـ (چو قهرخند) ترس و بيم و نهيب.
چندل ـ بر وزن و معنى چغدل[ر.م] و سندل[ر.م].
چَندَن ـ سندل[ر.م] و يا چوبى است خوش بوى غير از آن كه در ولايت زرهسيستان مى باشد.
چندول ـ بر وزن و معنى چغدول.
چنده; چندى ـچند[ر.م] و تازيانه.
چنغت; چنغوت ـبر وزن و معنى چبغت و چبغوت.
چنك ـ (چو سخن) منقار مرغان.
چنگ ـ(چو هند) منقار مرغان و نوك سناننيزه و پيكان و امثال آن و (چو تند) سخن و گفتار و لغت و زبان و از زمين دانه چيدن مرغان و كشتى بزرگ و (چو تنگ) زنگ و ارتنگ]ر.م [و منحنى و خميده و مردم شَل و سازى است مشهور از آلات طرب و پنجه و انگشتان مردمان و چنگال مرغان و جانوران و مطلق قلاّب و چنگال، خصوصاً كجك]ر.م [فيلبانان.
چنگ رومى ---> شلياق.
چنگ مريم ---> دل آشوب.
چنگار ـ (چو سردار) خرچنگ و امر به چنگ آوردن.
چنگال ـ چنگالى[ر.م] و هدف و نشانه و شخص باريك ميان و پنجه مردمان و جانوران، خصوصاً شاهين و باز و آهن سركج معروف كه به عربى «قلاّب» گويند.
چنگالخوست; چنگال خوش; چنگالى ـ هر چيز درهم ماليده، خصوصاً نان گرمى كه با روغن و شيرنى درهم ماليده باشند و به عربى«حيس»گويند.
چنگانه ـ (چو دلداده) طايفه اى است كه دأب[عادت ] ايشان ترحالكوچ كردن است.