قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٠
و دهان آن فراخ و صدايى كه از تموّج هوا در جوف آن حاصل مى شد، منشأ شقاوت و ضلالت جهلاى يهود گرديد. و بالجمله به نوشته احمد رفعت[ر.ض، لفظ سامرى نام و عنوان مردمان سامريّهر.م] هم بوده كه در موقعى كه آثورى هاآشورى ها در بين النهرين در ٧١٤ مقدّم ميلادى، مردمان سامريّه را از ممالك اسرائيليّه به آثوريا طرد دادند، پس در هنگام عودت به ممالك خودشان از طرف آثورى ها به همين عنوان سامرى معنون گرديدند و به مناسبت آنكه در هنگام معاودت ـ كه به فاصله ٧٠ يا ٨٠ سال بوده ـ خلل كلّى در اوضاع ايشان نسلاً و لساناً و ديناً و اعتقاداً راه يافته بود، از طرف يهودان قدس خليل محل طعن و تحقير بوده و در كافه امور خيريّه و مصالح ملّيّه دست خالى گرديدند و ازاين رو ايشان نيز از اهل قدس قطع الفت كرده و بلكه در ضمن اجراى عدالت دينيّه عزيمت بيت المقدس را ترك گفته و به عوض آن معبدى بنا كرده و كتب مقدسه خودشان را هم به لسان عبرى قديم و به حروف سامرى كه شبيه به خط سريانى بوده، نوشتند و اكنون به همان خط در شمار آثار قديمه مى باشد و مع هذا عمده ايشان روزبه روز در تناقض بوده و اضمحلال كلى ايشان در اندكى از زمان مأمول و مظنون است.
سامريّه ـ يا سباست يا سبات; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است غيراز سامرا در ارض فلسطين كه بعد از نابلس، كرسى و مقرّ حكومت اسرائيليّه بوده است.
سامش ـ (ل) رجوع به اقسام «چاه» نمايند.
سامعه ـ (ر) يا سمع; به عربى، يكى از حواس پنج گانه ظاهرى و عبارت از قوّه اى است كه بهواسطه آن ادراك اصوات مى گردد و اين قوّه بهواسطه عصب بوده و اُذُن هم ـ كه به عربى، گوش گويند ـ آلت آن است چنان كه اگر عصب او معيوب بوده و آلتش سالم باشد يا بالعكس، قوّه سامعه ناقص بوده و يا فاسد خواهد شد. و به نوشته ارباب تشريح، گوش را سه بطن است: مقدّم، مؤخّر، اوسط. و بطن مقدّم بهواسطه پرده صماخ ـ كه غشاء شفّافى است واسطه مابين بطن مقدّم و بطن اوسط ـ از بطن اوسط امتياز يابد و در ظاهر غضروف گوش واقع و آن غضروفى است منحنى كه مشتمل بر چند گودى و برآمدگى بوده و يك فايده صُنعى اش آن است كه صوت را مجتمع كرده و قبول نمايد، چنانچه اگر كسى را اين غضروف نباشد، يا قوّه سامعه او اساساً فاسد باشد و يا ثقل سامعه به هم رساند به طورى كه تا دست بر بن گوش نگذارد به نيكويى استماع اصوات نتواند نمود.
سامكيس ـ (چو بادگير) بزرگ و شريف.
سامندر; سامندل; سامندور; سامندول ـ (چو آهنگر و پا بر دوش) سمندر[ر.م].
سامور رساهور.
ساموس ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قديمى جزيره سيسامدر درياى مديترانه است.
سامه ـ وعده و نامه و اميدگاه و پناه و جاى امن و امان و سوگند و پيمان و تله و دام و قرض و وام و ترجمه خالص و مخصوص و خاصّه و بالخصوص.
سامى ـ عالى قدر و بلندمرتبه و در شرح اجمالى «لغات ساميه»، رجوع به «لغت» نمايند.(عر)
ساميان ـ (ل) رجوع به «سامان» نمايند.
ساميز ـ سنگ فسان[ر.م].
سان ـ رسم و عادت و تعداد و عرض لشگر و سلاح جنگ و مثل و مانند و حصّه و پاره و طرز و قاعده و سنانسر نيزه و لبلاب[ر.م و عشقهر.م] و سنگ فسان [ر.م] و سرانجام و سامان و مطلق سوهان و نام قصبه اى است در نزديك چاريك كار كه آن هم قصبه اى است از كابل.
سانتال ـ چوب سندل[ر.م].(سه)
سانتالوم ـ چوب سندل[ر.م].(تين)
سانتياغو ـ (ل) رجوع به سيّم «حواريّين» شود.
سانتيغراد ---> ترمومتر.
سانتيگرم ---> گرم.(سه)
سانتيم ـ در قاموس تركى[ر.ض] گويد: يك صدم است و نام مخصوص يك نوع از پول رايج نقره سكّه دار فرانسه كه صديكِ فرانقفرانك بوده و از دو پاره[ر.م] عثمانى هم كمتر است. پس گويد كه به جهت سهولت حساب،