قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٨
درخشش ـ درخشيدن و اسم مصدر از آن.
درخشيدن ـ (چو سر بريدن) مشتاق بودن و لايق و مناسب گرديدن و (چو نَوَرديدن و درنگيدن و سخن چيدن) تابيدن و لرزيدن و روشنايى و برّاق بودن.
درخف ـ (چو بلبل) زنبور سياه.
درخواست ـ التماس و التجاء و گدايى.
درخواست نامه ـ عرض حال.
درخواه; درخور; درخورد; درخوش ـ رجوع به تركيبات «در» نمايند.
درد ـ (چو زرد) معروف و (چو تند) دُردى[ر.م]، اِفراداً و تركيباً و (چو هند) چاك و شكاف و رخنه.
دردمن; دردمند ـ مردم افتاده و دردناك و خاكسار.
درداب ـ (چو سرداب) دستنبويه.
دردار ـ درخت آغال پشّه [ر.م] و معنى تركيبى آن، دربان و درِ خانه و امر و فاعل از درد آوردن.
دَرِدشت ـ محله اى است در اسپهان; رجوع به «حيدر» شود.
دردمن; دردمند ـ رجوع به تركيبات «درد» شود.
دردمه ـ (چو زَلزله) سبعه سيّاره [ر.م].
دردور ـ (چو پرزور) گرداب مهلك.
درده; دردى ـ (چو مرده و مُفتى) لاى و نخاله و من و سلوى و ته نشين آب و شراب و روغن و غيره.
دُردى خوار ـ زمين و مردم فقير و فرومايه.
درز ـ (چو فرض) دختر كوچك سال و آسايش و لذّات دنيا و شكاف و رخنه، خصوصاً شكاف جامه و شكاف مابين خشت ها و سنگ ها و در اصطلاح اهل تشريح، عبارت از سناسن[ر.م] صغارى است كه از دو استخوان خارج شده و به يكديگر آميخته و در يكديگر فرورفته باشند، بدين شكل:
و اين قسم را «درز صادق» گويند، چنانچه گاه است
كه استخوانى با استخوانى ديگر ملاقات نمايد نه
به طورى كه سناسن آنها با هم آميخته و در يكديگر
فرورفته باشند. و اين را هم «درز كاذب» نامند، چنانچه
در اين شكل و نظاير آن:
درزِ اكليلى ـ درز صادقى[ر.م] است در پيش سر در موضعى كه تاج بر وى نشيند بدين شكل:
و ازآن رو كه شباهت به تاج دارد و يا كناره تاجى كه بر سر نهند ملاقى موضع اين درز باشد، وى را «اكليلى» گويند.
درز خوردن ـ درز كردن است.
درزِ سفودى; درزِ سهمى ـ درزى است مابين قحفينكاسه سر كه از ميان درز اكليلى[ر.م بر ميان سر مى رود تا به زاويه درزِ لامىر.م] بدين شكل: