قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٥
خلخان ـ خرند[ر.م].
خلد ـ (چو تند) موش كور و به عربى، بهشت است.
خلد برين ـ بهشت.
خلر ـ (چو مدّت) مخفّف خلاّر[ر.م] و (چو هنر) غلّه اى است شبيه به كرشنه[ر.م] كه در يزد و كرمان و لرستان و گرجستان خام آن را خورده و به گاو نيز دهند و رسيده آن را هم همچنان مانند باقلاى تر پخته و خورده و گاهى در آش ها كرده و گاهى از آرد آن نان مى پزند و آن را «جلبان» نيز گفته و به هندى«متركابلى» گويند.
خلش ـ (چو خَجِل) خليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
خلشك ـ بر وزن و معنى خكشك.
خلع ـ (به فتح اوّل) بركندن جامه و (به ضمّ آن)برى كردن اولاد و هم طلاقى است كه در صورت كراهت زن شوهر خود را در عوض چيزى داده شود.
خلف ـ (چو هند) لجوج و پستان ناقه يا سر آن و دنده كوچكى كه به طرف شكم باشد و گياهى كه در تابستان رويد و(چو شرف) ولد صالح و عوض و بدل و نايب و خليفه و (چو حرف) ولد ناصالح و سخنان بيهوده ومردم بى فايده و داس بزرگ و تيزى آن يا سر آن و سر اُسترهسرتراش و دنده كوچك و طرف پسين.
خَلَفيّه ---> عجارده.
خلق ـ (چو شرف)كهنه و مندرس و (چو خَجِل) ابرى كه اثر بارش داشته باشد و (چو حرف) خلقت و فطرت و مخلوق و مردم و(چو تند و شتر) عادت و طبيعت و دين و مروّت.
خلق آتشين ـ (به ضمّ اوّل) قهر و غضب و تندمزاجى و(به فتح آن) جن و شياطين.
خلق السّاعة ـ (ر.ف) و به پارسى«هنگامى» گويند.(عر)
خلم ـ (چو ظلم و حلم) نادانى و سبكى و قهر و غضب و ديوانه و خلاب [ر.م] و خلط غليظ بينى و (چو مدّت و شتر) قصبه و يا شهرى است بدبنيان در سرحد بدخشان در افغانستان و مردمانش تلخ و هوايش بد و آبش شيرين و از بعضى تواريخ نقل است كه فرعون از آن ديار بوده و ازاين رو به دِه فرعون اشتهار دارد.
خلمده ـ (چو سرشته) بينى كه پيوسته خلط آن روان شود.
خلمه ـ (چو سفره) سر چوگان و گره عصا.
خلميدن ـ (به كسر اوّل و سكون ثانى) آب بينى را به زور بيرون آوردن.
خلن ـ (چو سخن) كسى كه آب بينى او روان باشد.
خلنج ; خلنگ ـ (چو سرشگ) كندن و گرفتن اعضا به ناخن و (چو نهنگ و فرنگ) هر چيز ابلق، خصوصاً كبوتر سياهى كه يك پر يا دو پر از بال آن سفيد باشد و هم درختى است شبيه به درخت گز كه در بلاد چين و هند و روس بسيار و برگ آن كوچك و سرخ و سفيد و زرد مى باشد.
خلو ـ(چو وضو) آلو و شفتالو و زردآلو و كوهى است بسيار بزرگ.
خلو گرده ـ نوعى از آلوى بزرگ و يا ميوه اى است شبيه به شفتالو.
خلواج ـ(چو سرتاج) زغن[ر.م و غليواجر.م].
خلوتيّه ---> صوفيّه.
خَلوق ـ زعفران و نوعى از عطر است.
خُلوليا ـ ماليخوليا و مردم بى باك و بى حيا و ديوانه مزاج و چيزى كه هر كس خواهد متصرّف شود مانعى نداشته باشد.
خله ـ به عربى (چو جثّه) دوستى و آب غليظ بينى و گياهى است شيرين طعم و (چو غلّه) شتر يك ساله و شراب ترش و مردم بى چيز و (چو سكّه) آستر لحاف و پوستى كه بر گوشه كمان پيچند و چيزى كه در ميان دندان بماند و به پارسى (چو لَله و شده) هذيان و هرزه گويى و تهى و خالى و چوب دراز كشتى رانى و بادى كه در شكم پيچد و چيزى كه كم كم برطرف شود و دردى كه غفلتاً در پهلو و مفاصل به هم رسد و هر چيز خلنده و فرورونده در جايى، همچو: سوزن و درفش و مانند اينها.
خله چوب; خله كشتى ـ چوبى كه ملاّحان بدان كشتى رانند.
خَليته ـ كيسه و هميان و خريطه; گويا محرّف است.
خليج ـ به عربى، حبل و ريسمان و كشتى كوچك و كاسه