قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٩
سراى سرور; سراى شادى ـ بهشت و ميخانه و خرابات.
سراى شرور; سراى فتنه; سراى فساد ـ ميكده و قمارخانه و دنيا و دوزخ.
سراى شش در ـ دنيا و روزگار.
سراى شمرده ـ خانه و انبارى كه رعايا حقوق ديوانى را در آنجا شمرده و تسليم تحويلداران ديوانى نمايند و اين نام از نوشيروان پادشاه ساسانى قرن ٦م بوده و پيش از او نبوده است.
سراى محمود ـ بهشت و مقام محمود.
سراى نگار ر كشمير.
سراى نهفت ـ عالم آخرت.
سراى هفت رخشان; سراى هفت رنگ ـ آسمان.
سرايان ـ (چو هراسان) جايى است در خراسان و اسم فاعل از سراييدن.
سرايانيدن ـ (ق) فعل متعدى از سراييدن.
سرايش ـ (چو مساجد) سخن پردازى و نغمه خوانى آدميان و مرغان و اسم مصدر از سراييدن.
سراييدن ـ (ق) سخن راندن و شعر گفتن و قصّه خواندن و نغمه پرداختن و سرودن مرغان .
سرب ـ(چو هند) صرب[ر.م] و بيشتر با باى پارسى گفته و مى نويسند و (چو خَجِل) افشرده و پودهپوسيده و از دست رفته و پوسيده و (چو تند و شتر) فلزى است مشهور كه به عربى «آنك» و «رصاص اسود» و به تركى «قورقوشوم» و به هندى «سيسا» يا «سيسه» و به فرانسه «پِلون»(plomb)و به لاتينى «پلومبوم»(plumbum) گفته و در اصطلاح دانشمندان كيميا «زحل» نامند و خودش سفيد كبودرنگ و چكش خوار و نرم و نقش بردار و از اغلب فلزات سنگين تر و وزن مخصوص آن ٤٥/١١ يا ٤٣/١١ بوده و در ٣٣٢ يا ٣٣٥ درجه حرارت گداخته و چون آن را در زمين نمناك دفن نمايند، منتفخ و برآمده گرديده و در هنگام بريدن داراى تشعشع زيادى مى باشد ولى به سرعت در مجاورت هوا كدر مى گردد و از بسيارى نرمى و نقش بردارى به آسانى قابل تخطيط بوده و بلكه با ناخن هم مى توان بر روى آن خط نمود و هم ممكن است كه آن را به شكل ورقه هاى بسيار نازك پهن كرده و آن ورقه ها هم به جهات مختلفه تا شوند بدون اينكه بشكنند و اين صفت باعث كثرت استعمال آن شده و ورقه هاى آن را در پوشاندن سقف ها و ساختن لوله هاى مجراى آب و ريختن ساچمه و گلوله و از خارج جهت تحليل بعض انواع غدد به كار برده و مفتول آن در باغبانى جهت بستن نباتات و اشجار نفيسه معمول مى باشد، اگر چه قابليت مفتول شدن و گسستگى ناپذيرى آن بسيار كم است. ولى اجتناب از آب هايى كه مجاور مجارى و ظروف سربى هستند ضرور است زيراكه از تركيب سرب با اكسيژن آب سمى توليد يابد كه در اصطلاح فرانسوى ها به «اكسيد دوپلن» موسوم بوده و در شمار سموم قتّاله مى باشد و به مقدار زياد خوردن سرب و تركيبات آن موجب فلج و قولنج و تهوع و ورم لثه بوده و در اوّلى به يدوردپتاسيم علاج كرده و در دويّمى با ترياك دفع نموده و در سيّمى محلول تباشير[ر.م] فرنگى يا سولفات دوسود يا سولفات دوپتاس مى دهند.
سرب سوخته ـ روسختج[ر.م].
سربار; سربارى; سرباز ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند و سيّمى علاوه بر معنى تركيبى، موافق نوشته گنج دانش[ر.ض]، بهترين بلوك بلوچستان كه ميان رودخانه واقع و هوايش گرم و مردمانش در امور رعيّتى و فلاحت مهارت بى نهايت داشته و به ١٥٠٠ خانواده مشتمل بوده و طريقه درستى ندارند و مزارعش از رودخانه مشروب و محصولات گرمسيرى و سردسيرى در آن موجود است.
سرباك ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سربال ـ (چو دلدار) رجوع به «سرابيل» شود.(عر)
سربان ـ (چو دربان) ساربان.
سربانك ـ (ق) مرغ سبزقبا[ر.م].
سربداران ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سربر ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، موافق اساطير سبك مغزان قدما، سگى است موهوم و سه سرى و مأمور به محافظت جهنّم كه هماره آنها را گرديده و جان