قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٠
درغيش ـ (چو درويش) انبوه و بسيار و نوعى از زردآلو است.
درفرين; درفزين ـ (چو زنجبيل و خبرگير) دارابرين[ر.م].
درفش ـ (چو درخت) برق و درخش[ر.م] و ديژينه[ر.م] و فوطه اىلُنگ كه در روز جنگ بر بالاى خود و دستار پيچند و علم و بيرقى كه در روز جنگ برپاى كنند و بالخصوص، بيرق معروف كاوه آهنگر به شرحى كه در «كاويان درفش» نگارش خواهد يافت.
درفش كابان; درفش كابانى; درفش كابه; درفش كابى; درفش كابيان; درفش كابيانى; درفش كاوان; درفش كاوانى; درفش كاوه; درفش كاويان; درفش كاويانى ـ كاويان درفش[ر.م] است و رجوع بدانجا نمايند و در همه اينها با كاف عربى و با كاف پارسى است.
درفشان ـبر وزن و معنىِ درخشان و (چو مخلصان) اسم فاعل از دُرافشاندن.
درفشه ـ (به ضمّ اوّل و ثانى و سكون فا) تيغ و شمشير و درفشى[ر.م].
درفشى ـ (چو فرنگى) خود را مشهور كردن و عَلَم ساختن.
درفشيدن ـ درخشيدن.
درفنجك ـ (چو بدمسلك) فرنجك[ر.م].
درق; درقه ـ (چو برق و هرزه) زره و سپر.
درك ـ (چو فلك) روپاك[ر.م] و دستمال.(عر)
درك اسفل ---> هفت دوزخ.
دركاله ـ (چو هرساله) يخ، خصوصاً آنچه در زير ناودان بسته شود.
دركزين ـ (ل) قصبه اى است دلنشين از توابع همدان كه قديماً شهرى بوده و به مرور دهور رو به خرابى نموده و مردمانش تُرك و از طايفه قراگوز وبعضى از وزراى سلجوقيان از آنجا بوده اند.
دركوبيو ـ (ل) نام نسك[هريك از بخش هاى ٢١گانه كتاب اوستا ] بيستم كتابِ زند[ر.م] است.
دركون ـ (چو مجنون) فتراك[ر.م و سموتر.م].
دُرگر ـ (چو دختر) درودگر.
درگلاله ـ (چو بدشماره) دركاله[ر.م].
درلك; درليك ـ (چو فلفل و دلگير) مطلق كوتاه، خصوصاً جامه پيشوازِ قدكوتاه و آستين كوتاه.
درم ـ (چو شكم) درهم، اِفراداً و تركيباً.
درما ـ (چو سرما) خرگوش.
درمان ـ علاج و دوا و درمانده و امر به ماندن و قدرت و قوّه و طاقت و وسيله و تدبير و واسطه.
درماندن ـ فقير و مسكين بودن و عاجز و آواره گرديدن.
درمك ـ (چو اندك) نانِ ميده[ر.م].
درمل ـ (چو بلبل) دُلمل[ر.م] است.
دَرمَنه ـ (ل) كه به عربى «شيح» و به تركى«ياوشان» و به فرانسه «سمِن كونْترا» گويند، به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، نباتى است معروف كه در فلسطين و ايران و تركستان به عمل آمده و عموماً داراى ماده عامل تلخ و بهواسطه طعم غيرمطبوع، خوش آيند اطفال نباشد و قسم شرقى آن كه «درمنه اسكندريه» نيز نامند، در تازگى سبز و در كهنگى سرخ و داراى بويى است تند و معطّر و طعمى گرم و تلخ و گل هاى آن به ندرت شكفته اند و قسم ديگر بربرى است كه بوى آن كمتر از اوّل و رنگ آن بهواسطه غنچه هايى كه از پرز مخصوصى پوشيده شده اند و نشكفته و مانند دانه مى باشد، خاكسترى رنگ است و در «ب س» از تحفه طب[ر.ض] فرمايد كه بستيباج كه به فارسى «خلال مكّه» و به عربى «سدى» نامند، نباتى است خاردار و برگش با خشونت و ريزه وگلش سفيد و ازرق و شاخه ها به قدر شبرىيك وجب، از يك بيخ مى رويد و باريك و آن را خلال مى كنند و بر سر هر شاخى چترى مثل قبّه و خشن و تخمش شبيه به نانخواه[ر.م] و طعمش تند و آن را «وخشيزك» و «درمنه تركى» گويند. و در «در» از همان كتاب گويد كه درمنه تركى، بستيباج و درمنه خراسانى، اسم فارسى گياه وخشيزك و تخم آن، بستيباج است و در «ش ى» گويد كه شيح، نباتى است گلش خوش بو و تلخ و با اندك حدّت و شبيه به افسنيتن رومى[ر.م] و اقسام مى باشد و جبلى آن قوى تر از دشتى و