قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٧
اسهال و استسقا معمول و پوست دويّم آن در حصول استسقا قوى تر است، و دويّمى ـ كه به فرانسه «هِيِبْلْ» گويند ـ قسمى است كه ساقه اش حشيش مانند و در اطراف جاده ها به مقدار زياد روييده و برگ و ساقه و ريشه آن مانند قسم اوّلى داراى خواصّ مسهله و مطبوخ برگ آن را مانند مقويّات در جراحات كهنه استعمال مى نمايند.
خمانيدن ـ (چو رَسانيدن) خم كردن و والوچانيدن[ر.م].
خماهان; خماهن; خماهين ـ (چو خراسان و مبارك و خداگير) باباقورى[ر.م] و مهره اى است سياه و مايل به سرخى و يا سنگى است سياه و يا سفيد و سياه كه از آن نگين سازند و هر دو را «سلطان مهره» نيز گويند و يا سنگى است سخت و تيره رنگ مايل به سرخى كه به «سندل حديدى» نيز موسوم و به نام نر و ماده به دو قسم مقسوم بوده و چون به آبش بسايند، اوّلى مانند شنگرف[ر.م سرخ و دويّمى مثل زرنيخر.م] زرد گردد و شراب خوردن در ظرف آن مستى نياورد و اوّلى را «حديد صينى» نيز گفته و دويّمى را «حجرالحمار» گويند.
خمب ـ (با ياى عربى و پارسى چو تند) خم بزرگ و خشم و غضب و تالاب و آبگير.
خمبره ـ (چو سنبله) خمچه و غلّك[ر.م] و كوزه سرتنگ و (به فتح باء) قنبله[ر.م] است.
خُمپ ---> خنب.
خُمچه ـخم كوچك.
خمخم ـ (چو بلبل) جاكشو[ر.م] و (چو فلفل) كسى كه در بينى حرف زند و كسى كه صفت خمخمه[ر.م] داشته باشد.
خمخمه ـ (چو زمزمه) متكبّرانه سخن گفتن و از بينى حرف زدن و طعام را بدخوردن چنان كه صداى آن از بينى و دهن آيد.
خمدان ـ (چو گلدان) رجوع به تركيبات«خم» شود.
خمدن ـ (چو رفتن) مخفّف خميدن.
خَمده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از خمدن[ر.م].
خَمر ---> شراب.
خُمره ـ بر وزن و معنى خمچه.
خمسه ـ (چو حمزه) به عربى، عدد پنج و هم ولايتى است معروف كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش افشارطايفه ترك و به جهت اشتمال بر پنج بلوك، بدين اسم معروف گرديده.
خمسه مباركه ـ در مقام استهزا، كنايه از خوردن به تمامى دست است.
خمسه متحيّره ـ پنج ستاره زهره و عطارد و مريخ و مشترى و زحل است كه به سبب رجوع و اقامت و استقامت و بُطوء و سرعت ايشان، بدين وصف اختصاص يافته.
خمسه محتجبه ـ پنج علم كيميا و ليميا و هيميا و سيميا و ريميا است كه حروف اوّلين آنها «كله سر» است و حروف دويّم و سيّم آنها «يم» و اشاره به درياى علم است و آخرين هريك حرف نداى طالبان است به طلب.
خمسه مسترقه ـ چنانچه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» اشاره نموديم، در آن دو تاريخ هريك از شهور دوازده گانه را بى تفاوت ٣٠ روز گيرند كه مجموع ٣٦٠ مى باشد و ٥ روز اضافه سال شمسى را در آخر تقويم رقمى على حده نوشته و همان ٥ روز را «خمسه مسترقه» گويند و به جهت امتياز، خمسه تاريخ فرس را به «قديم» مقيّد ساخته و خمسه تاريخ جلالى را به «جديد» يا «جلالى» موصوف دارند.
خمش ـ (چو سَبُك) مخفّف خاموش.
خمك ـ (چو مدّت) خُنبيدن[ر.م] و (چو سخن) خنبيدن]ر.م [و مصغّر خم و دف و دايره كوچك.
خُمكده ـ رجوع به تركيبات «خم» شود.
خمل ـ (چو عقل) سورنجان[ر.م].
خَمله ـ فراسب[ر.م] و ريشه دوره لباس و غيره.
خمور ـ (چو تنور) خمير.
خموش ـ دواب رام شده و انس به هم رسانيده و خموشيدن و امر و فاعل از آن.
خموشيدن ـ سكوت كردن و حرف نزدن.
خمياز; خميازه ـ (چو مستان و مستانه) گشادن دهان است از كثرت خواب و بسيار خمار كيف و كاهلى.