قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٧
خرمگس ـ (چو بدنظر) مگسى است بزرگ كه اهالى ما «ايشّك آريسى» گويند و آن سياه و يا سرخ مايل به سبزى است و هم نوعى از زنبور كوچك شبيه به مگس و سبزرنگ و چشم كبود مى باشد.
خرمل ـ (چو گندم) خرامرود[ر.م].
خرمن ـ (چو دلبر) هاله و محصولات و غلّه و توده هر چيز، خصوصاً غلّه اى كه هنوز نكوفته و از كاه جدا ننموده باشند و آن را «بن» و «كود» گويند.
خرمنْ سوخته ـ مفلس و بى مايه و بى چيز و مايه به باد داده.
خرمن گدا ـ (به سكون نون) گداى خرمن و (به كسر آن) توده غلّه كه خوشه چينان[ر.م] جمع كرده باشند.
خرمنِ ماه ـ خرگاه ماه[ر.م].
خرمنج ـ(چو بدجُفت) خرمگس و مردم مفلوج و رنگى است از رنگ هاى اسب.
خَرموش ـ نوعى است بسيار بزرگ از موش كه با گربه جنگ كرده و غالب آيد.
خرمُهره ـ نوعى از بوق كه در حمام و غيره نوازند و خال سفيدى كه در چشم افتاده و كور كند و مهره هاى بزرگ و كم قيمتى كه بر گردن خر بندند.
خُرَّميّه ---> بابك.
خرناى ـ (چو بدحال) كره ناى[ر.م] و لحنى است از موسيقى.
خرنباش ـ (چو قلمدان) مروخوش[ر.م].
خرنجاس; خرنجاك ـ(چو قزلباش و قلمدان) نام مبارزى است ايرانىكه در سپاه جهن به دست فريبرز كشته شد.
خرند ـ (چو كمند) خشت كارى اطراف خانه و باغچه و صفّه و ايوان و گياهى است مانند اشنان[ر.م] كه بدان هم رخت شويند و به معنى زيبا و لايق و مناسب و نام روز دوازدهم ماه هاى شمسى.
خرنوب ـ (چو مرغوب و گلگون) در شرح قاموس]ر.ض [گفته كه درختى است صحرايى و خاردار، و بارى دارد مثل سيب الاّ اينكه مزه آن ناخوش است و شامى او صاحب بارى مثل خيار چنبر است الاّ اينكه او پهن است و از براى او رُبّى و آردى هست. و در مخزن[ر.ض] فرمايد: (بر وزن اَمرود يا گلگون) بستانى و برّى مى باشد و بستانى آن درختى است عظيم به بزرگى گردكان گردو و برگ آن بسيار سبز املس ضخيم مايل به تدوير، هر دو طرف شاخه هاى آن يكى مقابل ديگرى و گل آن زرد طلايى و دانه هاى آن شبيه به باقلا و شيرين طعم و در تنكابن «كراث» و در گيلان و مازندران «واركى» گويند. و در بعضى جاها ديدم كه رستنى است معروف و نحس و در هرجا كه رويد نشان خرابى و به نام نبطى و مصرى و شامى و هندى و غيره به چندين قسم مى باشد:
١.نبطى يا مصرى: كه به پارسى«كبر» و «كَوَر» نامند، رستنى است پربرگ و گل و خاردار كه در بعضى دواها معمول و با سركه پرورده كرده و مى خورند و ميوه آن را نيز ـ كه به شكل گرده گوسفند و سرخ مايل به سياهى و به پارسى «كَوَرز» و «كورزه» گويند ـ در سركه انداخته و آچارترشى ساخته و در دواها به كار برند و گاه است كه خرنوب نبطى همين ميوه را گويند.
٢. مصرى: كه همان قسم نبطى است.
٣. شامى: كه به پارسى«كبر» و «كورزه» و به شيرازى«كورك كازرونى» گويند.
٤. هندى: كه خيار چنبر است.
٥. برّى: خرنوب نبطى است.
٦. مغربى: خرنوب نبطى است.
٧. قبطى: خرنوب نبطى است.
٨. صيدلانى: كه همان قسم شامى است.
خرو ـ (چو نكو) خيرو[ر.م] و (چو وضو) خروس و خيو]ر.م [و غليژن[ر.م].
خروار ـ (ر) رجوع به «من» نمايند.
خروب ـ (به فتح اوّل و تشديد ثانى) خرنوب[ر.م].
خروچ; خروز ـ بر وزن و معنى خروس.
خُروزان ـ پهلوانى است تورانى توران در شاهنامه حكومتى ترك در آسياى مركزى.
خروس ـ (چو ظهور) معروف است كه به عربى «ديك گويند.