قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦١
تنفسه; تنفه ـ (چو زَلزَله و خنده) تبسته[ر.م].
تنقطار ـ(چو تندباد و پر خُمار و ذوالفقار) پاسبان و شمع باريك بلندى كه از سر شب تا صباح بسوزد.
تنك ـ (چو خجل) يوخه[ر.م] و باريك.
تنكْ ريش ـمردم كوسه.
تَنِكَه ---> حلبى.
تنگ ـ (چو هند) منقار و (چو تند)مخفّف تونگ[ر.م] و (چو سنگ) تنسخ[ر.م] و قهر و غضب و نزديك و اقرب و فروبردن وناپديد كردن و آزرده و رنجيده و بارِ بسته و ملول و افسرده و مقدار نيمه خروار و يك لنگ بار و سخت و بسيار و درّه كوه و اندوه و ستوه[ر.م] و شاهين ترازو و به معنى معروف و كنايه از دهان خوبان و هم به معنى تير عصّاران و ولايتى است از بدخشان در افغانستان و مقامى است در تركستان نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى كه «تركان تنگى» بدانجا منسوب و به خوش صورتى معروف هستند و هر صفحه و تخته اى كه نقّاشان و مصوّران در آن اظهار صنعت خود كنند، خصوصاً ارتنگ[ر.م] و به معنى رانَكى[تسمه عقب پالان ] و دوالى كه بدان زين و بار را بر پشت چاروا محكم بندند.
تَنگِ الله اكبر ـ ميان دو كوه است در شيراز كه ممرّ نهر ركناباد ـ كه يكى از انهار خوش گوار آن بلده مسرّت طراز است ـ مى باشد، چنانچه در آثار عجم [ر.ض] و بعض كتب ديگر گويد كه منبع نهر مذكور تقريباً به مسافت يك فرسخ از ميان دو كوه و ممرّش جايى است كه به تنگ الله اكبر معروف است، بهواسطه آنكه وقتى يكى از عرفا به عزم زيارت اكابر و اولياى شيراز آمده و چون به همين موضع رسيد، چشمش بر بقاع شريفه و مزارات اوليا و امامزادگان افتاده و بى اختيار چهار بار تكبير گفته و به خاك افتاد و پس از آن وارد شهر شد.
بالجمله نهر مذكور از آثار ركن الدوله ديلمى از امراى آل بويه در قرن ٤هـ و ازاين رو به همان اسم، موسوم و آبش خوش گوار و سازگار و روح افزا و غم زدا و تمامى محسّنات آب از قبيل دور افتادن از منبع و گذشتن از مجراى سرگشاده و جريان يافتن بر روى سنگ ريزه و زمين سخت و روان بودن از اعلى به اسفل بر سبيل انحدارفرود آمدن و سراشيبى و خالى بودن از زَلو[زالو ] و حيوانات ديگر و عارى بودن كنار آن از درخت هايى كه تغيير دهنده مزاج آبند و مانند اينها، در آن جمع مى باشد.
خواجه:
«ز ركناباد ما صد لَوحَش الله *** كه آب خضر مى بخشد كنارش»