قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢١
ران گشادن ـ برهنه شدن و عيب ظاهر كردن و سوار شدن و راه رفتن و از مركب فرود آمدن.
رانا ـ انار.(نان)
رانج ـ (چو مادر) نارگيل.
رانجو ـ (چو سانجو) ديوك[ر.م].
راندن ـ دور كردن و از بلد اخراج نمودن و حيوانات را سوق دادن.
رانش ـ (چو دانش) راندن و نفى و سلب در مقابل اثبات و ايجاب.
رانَين ـ شلوار و تنبان و زرهى كه ران ها را بپوشاند.
راو ---> ترپ.(سه)
راوْچَه ـ نوعى از انگور است.
راود ـ (چو آمد) تيرگى آب و زمين پست و بلند پر آب و علف.
راوَر ـ (ل) بلده اى است از كرمان به طرف يزد و معروف به حصانت.
راورا ـ (چو چاروا) خارپشت.
راوش ـ در برهان[ر.ض] گفته كه (بروزن آتش) ستاره مشترى است و در انجمن آرا[ر.ض] فرموده كه (بر وزن ناخن يا كاووس) و خودش هم با زاى هوّز است.
راوق ـ (چو مادر) آنچه شراب را بدان صاف نمايند و صاف و لطيف هر چيز را نيز گويند و معرّب راوك است و رجوع به «شراب راوق» هم شود.
راوَك ---> راوق.
راوْماده ـ انغوزه[ر.م].
رِاومور ---> ترمومتر.
راوَن ـ (چو داور) شهر كوچكى است از نواحى تخارستان در افغانستان در سمت شرقى بلخ.
راوَند ـ آونگ [ر.م] و ريوند[ر.م] و شهرى است قديم در موصل و ديگرى در قزوين و سيّمى شهر كوچكى است در نزديكى كاشان و اصفهان.
راوَندان ـ قلعه محكمى است در نواحى حلبدر سوريه.
راوَنديّه ـ به نوشته بعضى ادباى عثمانى، نام فرقه باطله اى است از ملاحده در خراسان كه به تناسخ قائل بوده و معتقد مى باشند بر اينكه روح حضرت ابوالبشر به منصور دوانيقىدوّمين خليفه عباسى در قرن ٢هـ انتقال يافت.
راويز ـ خارشتردرخت اشترخار.
راه ـ راى[ر.م] و باطن و جاده و رسم و قاعده و دفعه و مرتبه و خوانندگى و نغمه و هوش و شعور و كلام و سخن.
راه آور; راه آورد ـ سوقات و تحفه و پيشكش و هديه، اگر چه شعر و غزل هم باشد.
راه آهن ---> شمندوفر.
راه افتادن ـ زيان و نقصان رسيدن و ريختن دزدن بر سر مردمان و غارت كردن مال ايشان.
راهْ انجام ـ پيك و قاصد و اسباب سفر، خصوصاً مركب.
راهْ انجام روحانى ـ نفس مطمئنّه و براقنام مركب آسمانى حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
راه بدِه بردن ـ صورت معقوليّت داشتن حرف كسى است.
راه بر ـ پير و مرشد و دليل و برهان.
راه بسَر بردن ـ تمام كردن و به انتها رسيدن.
راهِ بقا ـ نوايى است از موسيقى.
راه بند ـ دزد و راهزن و راهدار.
راهِ جامه دران ـ صوتى است از تصنيفات نگيساى چنگى] نوازنده دربار خسروپرويز[. آن را چنان نواخت كه همه حضار مجلس جامه بر تن دريده و مدهوش شدند.
راهِ خاركش; راهِ خاركن ـ نوايى است از موسيقى.
راهِ خسروانى ـنوايى است از موسيقى و يا از تصنيفات باربدى نوازنده دربار خسروپرويز.
راهِ خفته ـ راه هموار و دور و دراز.
راه دادن ـ رها نمودن و طلاق دادن و خلع كردن.
راه دار ـ دزد و راهزن و محافظ راه.
راه رو ـ معروف است.
راه روان ـ جمع راه رو است.
راه روانِ ازل ـ طالبان حق و سالكان دين.