قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٦
دل بسته ـ عاشق مبتلا.
دل پذير ـ دلخواه و مرغوب.
دل پيشه ـ سكوت و خاموشى.
دل جو ـ مهربان و غمخوار و مرغوب.
دلِ خاك ـ قبر و مركززمين و گاوماهى[ر.م] و انبيا و اوليا.
دلِ خرما ---> جمار.
دل خواسته ـ دلخواه و معشوق.
دل خون ـ مشتاق و مهجور.
دل دادن ـ دلير ساختن و غفلت نكردن.
دل دار ـ دلبر و نوازنده و مهربان و جانانه.
دل دل كنان ـ آه كش و اضطراب كننده و متردد در امور و ناله دردناك.
دلِ روز ـ آفتاب و وسط روز.
دل شاد ـ فرح و سرور و عطا و سخاوت.
دلِ شب ـ نيمه شب.
دل فريب ـ رجوع به جدول«تاريخ جلالى» شود.
دلْ كعبه كردن ـ توبه نصوح كردن و به دل توجه نمودن.
دل گر ـ (چو دلبر) دل جو[ر.م] است.
دل گرم آوردن; دل گرم كردن ـ عاشق شدن و دل بر كارى گماشتن.
دل نمودن ـ مردمى و مهربانى كردن.
دلاخ ـ به عربى، (چو خمار) زنى است سرين و كفل دارد و (چو كتاب) جمع آن است و اهالى ما لفظاً و معناً تحريفش داده اند به طورى كه معروف است و گوشت دو طرف فرج را هم كه ختنه آن از مندوبات شرعيه است، گويند و گاهى «دلاق» و «ديلاخ» و «ديلاق» هم نويسند.
دلاد ـ (چو عماد) داماد.
دلارا; دلارام; دلاشوب ـ در هر سه رجوع به تركيبات «دل» نمايند.
دلاّك ـ (چو علاّف) به عربى، مالنده خصوصاً استاد سرمال معروف كه به پارسى «تانكو» و «گرّا» و «تبنگر» و «تونگر» و «تبنگو» و «تونگو» و «تبنگه» و «تونگه» گويند.
دلاّل ـ دليل و مرشد و واسطه معامله مابين فروشنده و خريدار كه هر دو را در يك جا جمع كرده و امر معامله را انجام دهد و كسى كه متاعى و مالى را به مقام فروش آورده و به طور مزايده صدا نمايد كه به پارسى «سفاد» و «سيبار» و «سپسار» و «سفسار» و «اسپسار» و «اسفسار» گويند. (عر)
دلام ـ (چو نظام) زوپين[ر.م].
دلاور; دلاويز ـ در هر دو رجوع به تركيبات «دل» شود.
دلب ـ (چو تند) درخت چنار.
دلبر ـ رجوع به تركيبات «دل» نمايند.
دلبوث ـ (چو محبوس) به يونانى، نوعى از سوسن صحرايى است.
دلپذير; دلجو; دلخون; دلدار ـ رجوع به تركيبات «دل» نمايند.
دلدل ـ (چو فلفل) رجوع به تركيبات «دل» شود و (چو بلبل) سيخول[ر.م] و نام مركب سوارى حضرت ولايت مأبى(عليه السلام) و به عربى هم امر عظيم و خارپشت، خصوصاً سيخول و بافنده و عنكبوت و قومى و اشخاصى كه به طور دورويى با مردم گذرانيده و طرفدار هيچ كس نباشند.
دلشاد; دلفريب ـرجوع به تركيبات «دل» شود.
دلفين ـ به فرموده تحفه طب[ر.ض]، نام يونانى نوعى از ماهى است كه به پارسى «ماهى بينى دراز» و به ديلمى [گيلان ] «كچه ماهى»گويند و سر آن شبيه به سر خوك و پيه آن گرم و خوردن و ماليدن آن جهت درد مفاصل نافع و چون در جوف حنظل گذاشته، گداخته باشند جهت گرانى سامعه و آويختن دندان آن بر اطفال جهت رفع فزع مؤثر است و آن را به عربى «خنزيرالبحر» و به پارسى «خوك دريايى» و «خوك ماهى» نيز گفته و به هندى «سوس» گويند و رجوع به «عقاب» هم نمايند.
دلق ـ (چو شفق) معرّب دَلَه [ر.م] و (چو خلق) خرقه[ر.م].
دلك ـ (چو شكم) نام استخر و تالابى است در فارس كه از آثار قديمه آنجا است و چو (خَجِل) مخفّف دليك]ر.م [است.