قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٣
هندى «پيپل» و «پيپلى» گويند و در مخزن الادويه]ر.ض [گويد: ماهيت آن ثمر درختى است بياره دارر.م و برگ آن شبيه به برگ پان[ر.م] و از آن اندك كوچك تر و ثمر آن طولانى شبيه به شاه توت و سياه رنگ است.
دارفيل ـ فرفيون[ر.م].
داركدو ـ چوب بلندى است كه در وسط ميدان نصب كرده و در قديم كدوى طلا و نقره از آن آويخته و تيراندازان اسب را تاخته و تيرى بر آن مى انداخته اند پس تير هر كس كه بر آن مى خورده، همان كدو را با اسب و خلعت به او مى داده اند.
داركو; داركوب ـ هر دو به زبان گيلانى، سودانيات]ر.م [است.
داركيسه ـ كيسه مانندى است كه در بعضى درختان به هم رسيده و درون آن پر از پشه مى باشد.
دارگوش ـ در برهان[ر.ض] گويد كه امر بر محافظت كردن است.
دارما; دارمك ـ (چو باقلا و كارْگر) مرو سفيد[ر.م] و رجوع به «سارج» هم نمايند.
دارمازى ---> شاه بلوط.
دارمى ـ ]عبدالله بن عبدالرحمان بن فضل بن بهرام يا مهران بن عبدالصمد از پيشوايان اهل حديث به شمار مى رود و به سال ٢٥٥هجرى در مرو وفات يافت و محمد بن عبدالواحد تميمى از شعراى وزراى بغداد مى باشد و در سال ٤٤٨هجرى درگذشت و ربيعة بن عامر دارمى تميمى از فحول شعراى عهد اموى و از انصار معاوية بن ابى سفيان بوده و با فرزدق مهاجات بسيارى داشت. وفات مسكين دارمى در سال ٨٩ يا ٩٠هجرت واقع گرديد (ريحانة الادب، ج٢، ص ٢٠٦ و ج٥، ص ٣١٠)[.
دارنج ـ (چو پابند) فرهانج[ر.م].
دارنگ ـ (چو باخِشم) طبق و خوانىطبق بزرگ كه گوشت بر آن نهند.
دارنَمَك ـ سودانيات[ر.م].
دارنهال ـچوب بقم[ر.م].
دارنى ـ (چو عاشقى) موضعى است در هندوستان مشتمل بر بتخانه بسيار.
دارو ـ دارى[ر.م] و دوا و رجوع به «عكبر» هم نمايند.
داروكوب ـ هاون بزرگ.
دارواش ---> گلنار.
داروان ـ آزاد درخت[ر.م] و تخم دان.
داروبَرد ـداب[ر.م] و طاق و گيرودار و حكومت.
داروغه; داروقه ـ (ر.ف) و به پارسى«كلو» و «گزير» گويند.(كى)
داروَن ---> آغال پشه.
داره ـ دايره و هاله در آب و وظيفه.
دارى ـ در زبان اهالى ما، دواى چشم و غلّه اى است معروف كه به عربى «ذرّه» و به پارسى«گاورس» و «ارزن» و به فرانسه«مائيس» و به لاتينى «زامائيس» و اهالى فرنگ «گندم تركى» و «گندم هندى» گويند.
داريدن ـ داشتن و مالك و صاحب بودن.
داراليَسَع ـ دوازدهمينِ طبقه دويّم كلدانياندر بين النهرين كه از امراى جليل القدر گشتاسبپنجمين پادشاه كيانى و در ٥٠٥٣ هبوطى بعد از ابطحسف[ر.م] به فرموده پادشاه ايران سلطنت مصر و افريقا و بابل و ارمن زمين يافته و خراج آن ممالك را به درگاه پادشاه مى فرستاد و او آخرِ سلاطين كلدانيين است كه از جانب ملوك عجم سلطنت بزرگ داشتند و اراضى مقدّسه در تحت فرمان ايشان بود و ملوك عجم كسى را بعد از او در اين ممالك منفرداً حكمران نكردند، بلكه هر بلدى را حاكمى جداگانه منصوب داشتند و مدّت سلطنت داراليسع ١٥سال بود.
داريكه ـ به لغت شامى، بسباسه [ر.م] است.
داريوش ـ سه تن از طبقه دويّم كلدانيان[در بين النهرين ] بدين اسم موسوم بوده اند: يكى اوّلين ايشان است كه در مملكت نينوا و بابل بعد از بلشازار[ر.م] از طرف لهراسبچهارمين پادشاه كيانى در ٤٨٨٧ هبوطى جلوس نموده و بعد از مشاهده كرامتى كه از حضرت دانيال(عليه السلام) ظهور يافت منشور به اطراف ممالك فرستاد كه خداوند خداى دانيال(عليه السلام) است و بعد از يك سال سلطنت داماد او، كورش، به اريكه جهانبانى برنشست و رجوع به