قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨٠
مخالفين خود را مى ستاند. وقتى سه سگ موهوم ديگر را كه «اوريس» و «ده ايفوب» و «پيريتواوس» نام داشتند، تهديد كرده، پس اوريس به يك استخوان و ده ايفوب هم با ريزه شيرينى باغلاوهباقلوا اغفالش داده و از شرّ وى خلاص شدند اما پيريتواوس از علاج كار خويش عاجز آمد.
سربره ـ (چو زَلزَله) كشميد[ر.م].
سَربها; سَربيل; سَربيله ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرپ ـ (چو هند) صرب[ر.م].
سَرپاس; سَرپاش; سَرپايان; سَرپز ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرت ـ (چو تند) وج[ر.م] و شوكران[ر.م].
سرجه ـ (چو پنجه) دهى است در حلب و شهرى است در مدينه و موضعى است در ساحل فرات.
سرجين ـ (ق) معرّب سرگين[ر.م].
سرچب; سرچپ ـ (ق) بهق[ر.م].
سرچه ـ انگشت كوچك و به تركى، كنجشگ.
سَرچيك ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرخ ـ (ر) بيخى است مشهور و رنگى است معروف.
سرخ آب ـ خون و شراب و يكى از نام هاى سهراب]ر.م [و غازه زنان و موضعى است از داغستان و رودخانه اى است مابين پيشاور و كابل كه آبش به سبب سرخى خاك رودخانه به سرخى مايل و هم قريه اى است در قُرب آن و كوهى است در سمت شمالى شهر تبريز و هم نام يكى از محلات آن شهر و طايفه اى است از لگزى[ر.م] و نام يكى از پهلوانان فيروز ابن يزدجردهجدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥ م و پادشاهى بوده از نسل بهرام گورپانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥ م و نوعى از مرغابى است سرخ رنگ كه ماده آن مانند زنان حيض بيند و آن را «چغو» و «چغور» و «چغوك» نيز گويند و انقود[ر.م] را نيز گويند و مرغ خرچال[ر.م] را نيز بدين اسم موسوم دارند و آن مرغى است كه در تمام شب از جفت خود جدا و تا سحر بيدار و بى قرار بوده و چون از وى جدا شود جفتى نگيرد و اگر يكى از آنها جفت خود را در آتش بيند او نيز خود را در آن اندازد.
سرخ بال ـ تيهو[ر.م].
سرخ بُت; سرخ بُد رباميان.
سرخ بيد ـ بيد مجنون و يا نوعى ديگر از درخت بيد و چوبى است كه از آن دسته تازيانه سازند.
سرخ پاى ـ ترشك [ر.م].
سرخ چشم ـ جلاّد و خون ريز.
سرخ روده ـ گلوى سرخ.
سرخ زنبوران ـ سرانگشتان كه به حنا خضاب شود.
سرخ سر; سرخ سرك ـ مرغى است سرخ سر.
سرخ سوار ـ جگر.
سرخ شبان باهودار ـ نام پهلوى حضرت موسى ابن عمران ـ على نبيّنا وآله وعليه السلام .
سرخ ماغ رماغ.
سرخ مرد; سرخ مرز ـ رستنى اى است كه برگش شبيه به برگ بستان افروز[ر.م] و ساقش سرخ مايل به سياهى و خوش آيند و رجوع به «كسته» هم نمايند.
سرخاب ـ (چو گلدان) رجوع به تركيبات «سرخ» شود.
سرخاره; سرخر ـ (چو هَنگامه و عنبر) رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرخجه; سرخچه; سرخده; سرخره; سرخزه; سرخژه ـ (به ضمّ اوّل و سكون ثانى و به كسر ثالث و فتح رابع)نوعى از حصبه كه بيشتر اطفال را به هم مى رسد و آن جوششى است سرخ رنگ و اثر آن عطش و اضطراب و بى خوابى و تب لازم[ر.م] و بدبويى نفس است.
سرخس ـ (چو عنبر) گيل دارو[ر.م] و (چو عنبر يا كمند) شهرى است بزرگ و قديم مابين مرودر تركمنستان و نيشابور از نواحى خراسان كه آبش كم و نهرهاى آن در بعضى ايام سال جارى و در اكثر اوقات منقطع گرديده و پس از انقطاع آنها با آب چاه مى گذرانند و به نام بانى خود، سرخس ابن جورز، مسمّى گرديده و يا موافق نوشته بعض مورّخين عثمانى، به جهت انتساب به سرخس ابن داراى اوّل از كيانياندوّمين سلسله اسطوره اى ايران كه