قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١٩
شمالى است.
٢. شمال غربى يا غرب شمالى كه مابين دو نقطه مغرب و شمال است.
٣. جنوب شرقى يا شرق جنوبى كه مابين دو سمت شرق و جنوب است.
٤. جنوب غربى يا غرب جنوبى كه مابين مغرب و جنوب است.
و در يافتن هريك از جهاتِ هشت گانه اصليه و فرعيه تنها خوب شناختن جهت مشرق كه يكى از جهات اصليه و نقطه اى است از آسمان كه آفتاب از آن طلوع مى كند، كافى است زيرا كه مغرب مقابل آن و هرگاه چنان بايستيم كه دست راست ما به طرف مشرق باشد، روبه رو را شمال و نقطه مقابل آن را كه پشت سر باشد، جنوب گوييم و در خريطه هاىنقشه ها جغرافيا سمت مشرق را در راست و مغرب را در چپ و شمال را در فوق و جنوب را در تحت قرار مى دهند.
جهات ستّه ـ شش جهت[ر.م] است.
جهات فرعيّه ---> جهات اصليّه.
جهاد ـ (چو كتاب) مجاهده و منازعه و سعى و كوشش است و در اصطلاح شرع اسلام، منازعه به كفّار است كه قطع نظر از حكم دينى از اهمّ وظايف عالم انسانيّت و دوام و استمرار ملّيّت موقوف به آن است.
جهاد اصغر ـ جنگ و مقاتله با كفّار است.
جهاد اكبر ـ عبارت است از مجادله با نفس و رياضات نفسانيّه.
جهار ـ(چو چنار) به عربى، آشكارا كردن و (چو كَنار) عدد چهار است،اِفراداً و تركيباً.
جهاز ـ (چو نماز) فرج زنان و آنچه بر شتر بار شده است و (چو نماز و حجاز) هر چيزى كه عروس و مسافر و اموات بدان محتاج و نيازمند باشند و به پارسى «وردك»گويند و در بعضى موارد به معنى سفينه و كشتى هم به نظر آمد و رجوع به «گلبت» شود.
جهالوان ـ (ل) قطعه بزرگى است در سمت شرقى بلوچستان كه به غايت كوهستان و شهر و قصبه عمده اى نداشته و مردمانش خانه بردوش هستند.
جهان ـ (چو امان) جهنده و عالم ظاهر و دنيا و زمين ماتحت فلك قمر و مال و اسباب دنيوى.
جهان آباد ـيا شاه جهان آباد; نام تازه دهلى است.
جهان آبگون ـآسمان.
جهان آراى ---> تاريخ جلالى.
جهان آفرين ـ حضرت بارى تعالى است.
جهان بين ـ چشم و فرزند و مردم سيّاح و جهان گرد.
جهان تاب ـ ماه و آفتاب و رجوع به «تاريخ جلالى» شود.
جهان دار ـ پادشاه.
جهان ديده ـ سيّاح و مسافر.
جهان سالار ـ پادشاه.
جهان كهين ـ حضرت آدم(عليه السلام) و بنى آدم.
جهان گير ـ پادشاه.
جهان گير نكو ---> داكه.
جهان مهين ـ تمامىِ ماسواى الله و عرش و فرش و مابينهما كه «عالم اكبر» گويند.
جهان نما ـ نقشه و خريطهنقشه تمامى كره.
جهان نو ـ امريكا است.
جهانيدن ـ ديگرى را به جهيدن واداشتن.
جهت ـ به عربى، سمت و طرف و علّت و سبب و معانى پارسى آن در «سبب» مذكور است.
جهر ـ (چو نهر) آشكار كردن و (چو قمر) آن است كه روشنايى روز را نديده و مانند شب بيند.
جهرم ـ (چو گندم) قصبه اى است در پنج منزلى شيراز، ميوه جات گرم سيرى اش ممتاز و به قلّت آب و كثرت حرارت مشهور و نخلستان و غلاّتش ارزان و موفور و مردمانش شيعه مذهب و در زمان اردشير بابكاننخستين پادشاه ساسانى در قرن ٣م آباد بوده و نام اصلى پارسى آن كهرم بوده كه معرّبش نموده اند.
جهرود ـ (چو دلدوز) بلوكى است از قم كه آبش خوب و هوايش مرغوب و باغاتش نيكو، ميان جبال واقع و مردمانش شيعه مذهب و خوش مشرب و گيوه بسيار