قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١
حسن خيز و زمينش طرب انگيز در ٤٣ فرسخى شمال شرقى سمرقنددر ازبكستان و از احسن بلاد تركستان در آسياى مركزى است; گويند كه عشرت خانه افراسيابپادشاه توران بوده و در آنجا به عيش و طرب اشتغال مى نموده. بالجمله چون در سنگلاخ واقع شده، بدين اسم اختصاص يافته كه به تركى، «تاش» و«داش»، سنگ را گفته و «كَند»،دِه و قريه و جمعيّت را گويند و بدين نسبت قلعه سنگى را هم تاش كند گويندتاشكند پايتخت ازبكستان است و رجوع به «چاچ» هم نمايند.
تاشك ـ (چو مادر) مردم چابك و چالاك و روغن كره و ماست بيكاره و ضايع شده.
تاشكل ـ (چو كاهگل) آزخ[ر.م].
تاشكَند ـ رجوع به تركيبات «تاش» نمايند.
تاغ ـ تاخ [ر.م] و هيزم و درخت بيد و تخم مرغ و يكى از قلاع سيستان است.
تاغَندَست ـ به لغت بربر، عاقرقرحا[ر.م] است.
تافت ـ ماضى تافتن است.
تافت خانه ـ مطبعه را گويند.
تافتن ـ تابيدن.
تافته ـ ماضى بعيد و اسم مفعول از تافتن و جامه اى كه از كتان بافته باشند و نوعى معروف از جامه ابريشمى.
تافته جگر ـ عاشق و كسى كه علّت بيمارى دِقّ[سل ] داشته باشد.
تافشك ـ (چو با خبر)]ديوك; كرمى است كه در جامه هاى پشمين يافت شود و آن را تباه سازد (لغت نامه دهخدا)[.
تاق ـتاخ[ر.م].
تاقيه ـ عرقچين معروف.
تاك ـ مطلق درخت، خصوصاً درخت انگور و (با كاف پارسى) به تركى، شبهه و تعجّب را گويند.
تاك دانه ـ هسته و دانه انگور است.
تاك دشتى; تاك صحرايى ---> هزارافشان و شش بندان.
تاكاج ـ غفلتاً و ناگاه و به يك بار.
تاكتيك ـ] فنّ به كار انداختن لشكر در حضور دشمن و روش حصول موفقيّت(لغت نامه دهخدا)[.
تاكدانه ـدانه و هسته انگور.
تاكوب ـ به لغت بربر، فرفيون[ر.م] است.
تأكيد ـ يا توكيد; به عربى، محكم كردن و سخت بستن و در معنى اصطلاحى دستورى آن، به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.
تال ـ تالاب و نشپل[ر.م] و درخت خرما وطبق فلزّين و تار ابريشم و روى كه به عربى «صِفر» گويند و پياله برنج كوچك كه خنياگران هندوستان به هنگام خوانندگى آنها را برهم زده و به صداى آن اصول نگاه داشته و رقص كنند و هم درختى است در هندوستان شبيه به درخت خرما كه آن را «درخت ابوجهل» نيز ناميده و آب آن مانند شراب نشأه آور و برگ آن از يك گز درازتر و برهمنان روحانيان برهمايى كتاب هاى خود را از همان برگ ساخته و با نوعى از قلم فولاد چيزى بر آن نويسند و در مخزن ]ر.ض [گويد كه نر و ماده بوده و نر آن مانند نخل خوشه آورده و ثمر نبندد و ماده آن ثمر مى بندد و در جهانگيرى]ر.ض [گويد: هندوان و زنان ايشان گوش خود را پاره ساخته و برگ آن درخت را پيچيده و در آن نهند.
تالومال ـ از اتباع و به معنى تارومار است.
تالاب ـ استخر و آبگير و بركه بزرگ.
تالاج ـ غارت و تاراج و بانگ و مشغله.
تالار ـ تاب خانه[ر.م] و خانه اى كه بر بالاى چهار ستون از چوب و تخته سازند و ريسمانى كه دوشكى بر آن نصب كرده و اطفال را بر آن خوابانيده و بجنبانند كه بخوابند و به تركى، موج است.
تالان ـ تالاج[ر.م].
تالانك; تالانه ـ (چون با حالت) نوعى از شفتالو و يا ميوه اى است شبيه به آن.
تالبوس ـ (چو خاكبوس)از بزرگان حكماى يونان كه در ٤٨٧٨ هبوطى ظهور كرده و روزگار خويش را صرف تحصيل فنون حكمت، خاصّه رياضيّات نموده و در اين فن بر همه همگنان برترى جسته و بى آنكه از كسى شنيده و يا در كتابى ديده باشد، با سَورت تيزى ذكاوت سبب