قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٧
دلگر ـ (چو دختر) محرّف درودگر و (چو دلبر) محوّل به تركيبات «دل» است.
دلم ـ (چو شتر) آبله و جوشش جوش است كه «سُر» نيز گويند.
دلماب ـ (چو سرطان) شيرى كه به جهت گرفتن روى آن جوشانيده باشند.
دلماج ـ (چو دلدار) رجوع به «ترجمان» نمايند.
دلمك ـ (چو دختر) رُتيلا[ر.م] و (چو قَرَشَت) دلمه[ر.م].
دلمل ـ (چو بلبل) غلّه نارس، خصوصاً آنچه كه بريانيده و مى خورند و بالخصوص نخود نارسيده و نخود بريانيده.
دلمه ـ (چو غنچه) رُتيلا[ر.م] و (چو طلبه) پنير تر و شيرى كه بعد از مايه زدن بسته گردد.
دلنگ ـ (چو درنگ و نهنگ) زوپين[ر.م] و آونگ[ر.م] و آونگانآويخته و دست افزار چاه كنان و غلاف خوشه خرما و آنچه خوشه خرما بر آن بندند و بندى كه از خاك و گل و چوب و علف پيش آب بندند.
دلنگان ـ آونگانآويخته.
دلو ـ (چو قلب) چنانچه در «برج» اشارت نموديم، يكى از بروج دوازده گانه و از ٤٢ ستاره مركّب و كواكب خارج الصور آن، سه و به فرموده ملامظفر[ر.ض]، مردى را ماند كه بر پاى ايستاده و سر آن در شمال و پاى هاى آن در جنوب و ميل نموده به طرف مشرق و دست ها را دراز كرده و به يك دست كوزه اى گرفته و از آن به طرف قدم خود آب مى ريزد و آب تا دهن حوت جنوبى جريان مى كند و ازاين رو «دالى» و «ساكب» و«ساكب الماء» نيز گويند. و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: دو كوكب را كه بر منكب ايمن باشند، «سعدالملك» و دو ديگر را كه بر منكب ايسر باشند با آنكه بر ذنب جَدى است، «سعدالسعود» خوانند و سه ديگر را كه بر دست چپ آن باشد، «سعد بلع» گويند زيرا كه ميان اين دو كوكب چون بُعد بيشتر است از ميان كواكب «ذابح»، پس گويا دهان باز كرده تا چيزى فروبرد و آن را كه ساعد او باشد با سه ديگر كه بر دست راست او است، «سعدالاخبيه» نامند، بهواسطه آنكه چون طلوع كند تمام هوام حشرات از سرما در زمين پنهان شوند و كواكب نيّر را كه بر فم حوت است «ضفدع اوّل» و «ظليم» نيز گويند.
دله ـ (چو گِله) قلب و دل و (چو غلّه) مكر و حيله و گردباد و منافق و ناراست و محيل و مكّار و (چو لَله) قاقم و سگسار[ر.م] و گربه صحرايى و يا حيوانى است ديگر كه به اصفهانى «موسوره» گفته و به عربى «دَلق» و «فنك» گويند; رجوع به «فنك» شود و زن حيله گر و جامه مرقّع دراويش كه پشم ها از آن آويخته باشند.
دلهرا ـ (چو دلبرا) نام پادشاهى بوده در هندوستان.
دلهى ---> دهلى.
دلى ـ (به تشديد و تخفيف ثانى و كسر اوّل) دُهُلى[ر.م].
دليدن ـ (چو رَسيدن) خرد و بلغور شدن غلّه.
دِلير ـ (ر) جسور و باشجاعت.
دليك ـ (چو شريك) به نوشته برهان[ر.ض، تخم گل و يا ميوه گلى است كه مانند تخم سه گلر.م] سرخ رنگ مى باشد و در تحفه طب[ر.ض] گويد كه ثمر گل صحرايى است مثل بارگل بستانى و با اندك شيرينى و عفوصتگسى و زرد مايل به سرخى و به قدر زيتون و به تركى«ايت بورنى» و در تنكابن«كليك» و در اصفهان «بن كل» نامند و جهت اسهال صفراوى و دموى و تقويت معده و جگر و دل نافع است.
دِليل ـ (ر.ف) و به پارسى«فرنود» و «نخشه» گويند.(عر)
دلينِس ـ به يونانى، نوعى از صدف كوچك است كه تا خام است نمك سود كرده و مى خورند و بعد از پخته شدن نمى توان خورد.
آيين بيستويكم