قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٢
لوله ها توى هم گذاشته و در آفتاب مى خشكانند و تقريباً ٣٣سانتى متر طول دارند و صلب و شكننده و ليمويى قرمزرنگ و طعم آن معطّر و فى الجمله گزنده و اين قسم بهترين اقسام است.
٢. دارچين چين: كه به عربى «سليخه»گويند و عبارت از قطعاتى است سطبرتر و پررنگ تر از قسم اوّل و طعم آنها گزنده بوده و لوله اى نيستند و درخت اين قسم كه «لوروس كاسيا» نامند، در بعضى از ممالك چين به عمل آيد و به «سليخه» هم رجوع نمايند.
٣. دارچين كايّان: كه از حيثيّت طعم و رايحه نزديك به قسم اوّل ولى رنگ آن تقريباً سفيد و در دهان بهواسطه مكيدن به سهولت نرم گرديده و در جزاير امريكاى جنوبى به عمل آيد.
٤. دارچين ناصاف: كه پوست تنه درخت دارچين سيلان است.
دارخال; دارخان ـ درخت پيوندنكرده و پيوندكرده و شاخ درخت نونشانده و بوته درختى كه از جايى كنده و در جايى ديگر بنشانند.
دارالخلافه ـ ]جاى اقامت پادشاه، پايتخت(لغت نامه دهخدا)[.
داردار كردن ـ دارادار كردن[ر.م].
داردان ـ تخمدان و آزاد درخت[ر.م].
داردانى; داردانيا ---> داردانيل.
داردانيل ـ يا دَردَنيل يا بوغاز كليبولى; احمدرفعت]ر.ض [در «ترووا» گويد: ازآن رو كه مؤسّس حكومت ترووا، كه مابين بحر ابيضدرياى مديترانه و قلعه سلطانيّه است، شخصى دارداتوس نامى بوده، در زبان اوروپايى ها بوغازتنگه آن قلعه را بوغاز داردانيل گويند و هم در «دار» گويد: داردانى يا داردانيا نام مخصوص قديمى ترووا و جهات جنوبيّه آن است كه پيش از خرابى بدين اسم مسمّى بوده اند و اين نام هم از نام يكى از قصبات قلعه سلطانيّه مأخوذ گرديده.
داردست ـ (چو كاربست) سپستان[ر.م].
داررومى ـ دارويى است و در تحفه[ر.ض فرمايد كه بيخى است سرخ لون و به شكل كرم و از روم و سقالبهاسلاو ] خيزد و اكتحالسرمه كشيدن آن جهت بياضِ غليظ نافع و سموطگردن بند آن لقوهرعشه را دافع و طلاى ماليدن آن با روغن ها در تحليل اورام بارده كارگر آيد.
دارزرد ـ زردچوبه.
دارساس ـ نام ديلمى گيلان ذراريح[ر.م] است.
دارالسرور ـ بروجرد [ر.م] و بهشت.
دارالسلام ـ ]پايتخت كشور و بهشت و لقب دمشق و بغداد و شيراز را هم گفته اند و پايتخت كشور تانزانيا به افريقا(لغت نامه دهخدا)[.
دارسُنب ـ برماهه[ر.م].
دارسُنبانك ---> موش كور.
دار سَنج ـ دنيا و عالم سفلى.
دارش ـ (چو بالش) داشتن و اسم مصدر آن.
دار شش در ـ دنيا و عالم.
دارشيشعان; دارشيعان ـ در برهان[ر.ض] گويد كه سنبل هندى و هم درختى است سطبر و خاردار كه پوست آن شبيه به قرفه و از آن سرخ تر و گنده تر مى باشد و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه مراد از آن پوست سطبر و معطّر مايل به سرخى شاخه هاى درختى است خاردار و كوتاه و گلش زرد و خوش بو و قسم سفيد آن ضعيف و بى بو بوده و «قندول» و «عودالبرق» نيز گويند جهت آنكه چون برق و قوس قزح رنگين كمان به آن برسد خوش بوتر از عود هندى مى گردد و به هندى «كاى پهل» و «كانپهل» گويند.
دارصين ---> دارچين.
دارالعلم ـ شيراز.
دارالطّراز ---> طراز.
دارفرين; دارفزين ـ (چو ماه جبين و با تمكين) دارابرين[ر.م].
دار فلفل ـ شكوفه درخت فلفل و يا نوعى ديگر از فلفل كه درخت آن غير از درخت فلفل معروف است و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه بار درختى است مثل درخت توت و ثمرش مثل لوبيا مى باشد و قوّتش تا سه سال باقى ماند، و به هر دو معنى «فلفل دراز» و «فلفل مويه» نيز گفته و به