قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٦
و متحصّن را نيز به همين نسبت گويند.
حصبه ـ (چو بسته) تب لازم[ر.م] و سرخجه و آبله هاى سرخى است كه مانند كيككك در بدن ظاهر و ماده آنها از خون و صفرا تركيب يابد و به پارسى «شيرين» و «شيرينك» و «شيرينه» و «شيرون» و«شيرونك» و«شيرونه»] گويند[.(عر)
حصرم ـ (چو فلفل) به عربى، غوره است.
حصن ـ (چو هند) هلال و سلاح و عفّت و عصمت و خوددارى و قلعه و هر مكان محفوظ و مستحكم كه به اندرون آن راه نتوان يافت.
حصن بشير ـحصنى است مابين حلّهدر عراق و بغداد.
حصن پولادى ـ آتشدان[ر.م] و آسمان اوّل و هر حصار سخت و محكم و انگشتدان[ر.م] خيّاطان كه از آهن و پولاد و برنج ساخته و در وقت كار دوختن در انگشت كنند.
حصن پيروزه ـ آسمان و نام شهرى و قلعه اى است.
حصن فولادى ـ حصن پولادى[ر.م]است.
حصن فيروزه; حصن معلّق; حصن هزار ميخى ـ آسمان و سيّمى بالخصوص فلك هشتم را نيز گويند كه فلك ثوابت است.
حصّه ـ (ر.ف) كه نصيب و قسمت است و به پارسى «بخت» و «لخت» و«برخ» و«بخش» و «آمرغ» و «برخه» و«پدرزه»گويند.(عر)
حصير ـ (چو نصير) آب و شاه راه و مجلس پادشاه و جامه منقّش و مردم سينه تنگ و پهلو و زندان و صف مردمان و روى زمين و بند شمشير و مردم بخيل، خصوصاً آن كه از روى بخل شراب نخورد و هر چيز بافته شده را نيز گويند، خصوصاً آنچه از نى ببافند.
آيين يازدهم