قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٤
نداشته باشد.
زبان بستن ـ خاموش بودن و نمودن.
زبان بِقفا ---> نافرمان.
زبانِ بيسر ـ سخن بيهوده.
زبان تر كردن ـ سخن گفتن و لقمه در دهان گذاشتن.
زبان خواه ـ دريوزه[ر.م] و گدا.
زبان دادن ـ عهد و پيمان و رخصت دادن و اقرار نمودن و وعده كردن.
زبان دان ـ شاگرد و مردم فصيح و بليغ و سخن گوى و كسى كه همه زبان ها را بداند.
زبان ران ـ مردم فضول و قصّه خوان و پرگوى و صاحب قيل و قال.
زبان زد ـ مشهور و معروف و اصطلاح و مَثَل.
زبان زدن ـ سخن گفتن.
زبانِ زرگرى ـ زبان رمزى مابين دو كس كه ديگران نفهمد.
زبان ستادن; زبان ستدن ـ خاموش شدن و نمودن.
زبانِ طوطى ـ گياهى است دوايى.
زبانِ كنجشگ ـ درختى است معروف كه ميوه آن شبيه به زبان كنجشگ است و گاه است كه ميوه آن را نيز گفته و گاهى برگ آن را هم گويند و در پزشگى نامه]ر.ض [فرمايد: زبان كنجشگ ـ كه به عربى «لسان العصافير» گفته و به فرانسه «فراكزنيل» گويند ـ نباتى است كه برگ هايش شبيه به برگ ون [ر.م] و درخت آن در جنگل هاى كوهستان فرانسه و سويس و آلمان روييده و آن را بهواسطه قشنگى خوشه هاى گلش كه سفيد و يا آبى اند در باغ ها غرس مى نمايند و همه اجزاى آن معطّر و ريشه اش سفيد و پيچيده و به حجم انگشت و در طب مانند معرّقات و عوامل ضد صرع و ضد ديدانكرم ها استعمال يافته و مقدار شربت از مسحوقساييده آن از ٢ تا ١٠گرم است.
زبانِ كوچك ـ ملازه [ر.م].
زبانِ گاو ـ گاوزبان[ر.م] و نوعى از پيكان تير شكارى.
زبان گير ـ جاسوس و طعمى است معروف كه گويا اجزاى دهان را به يك جا جمع مى كند، مانند طعم هليله[ر.م] و مازونوعى بلوط و مانند اينها و به عربى «عفص» گويند.
زبان يافتن ـ رخصت يافتن.
زبانا ـ(چو سراپا) منزلى است سعد از منازل ٢٨گانه ماه كه علامت آن دو ستاره بر دو كفه ميزان[ر.م] است: يكى را كه برطرف جنوب است «كفّة الجنوبيّة» گفته و ديگرى را كه بر طرف شمال است «كفّة الشماليّة» نامند بدين شكل: