قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٣
ثورارديبهشت و خرداد فرسى يا قديم مطابق ١٩ يا ٢٠ ميزان مهر مى باشد و هم نام فرشته اى است موكّل بر درختان و آب هاى روان و امور و مصالح ماه خرداد و روز آن كه به قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان و آن را «جشن خردادگان» نامند.
خردال ـ (چو چنگال) خردل است.
خرداوات ـ (چو محتاجان) زيروزبر و چيزهاى ريزه و سهل و خرده و بى مصرف و كم قيمت و ته بساط.
خَردَر ـ زغن[ر.م و غليواجر.م].
خر در گله ـ مردمان غيرسيّد كه سيادت را به خود بسته باشند.
خردل ـ (چو بددل) آدم بيدل و ترسنده و (چو سندل) رجوع به «دينار» شود و هم نباتى است معروف كه به فرانسه «موتارد» و به لاتينى «سيناپيس» و به هندى «رائى» و به پارسى «آهورى» گويند و به نام سياه و سفيد به دو قسم مقسوم و فقط تخم هر دو در طب مستعمل مى باشد. و در بحرالجواهر[ر.ض] به نام زرد و سفيد و برّى و بستانى به چهار قسمش مقسوم داشته و در برهان[ر.ض] به نام بوستانى و صحرايى و فارسى به سه قسمش كرده و گفته كه صحرايى را «برّى» نيز گفته و به تركى «قچى» خوانده و با ماست مى خورند و فارسى را ـ كه عبارت از تخم تره تيزك[ر.م] است ـ «خردل سفيد» نيز نامند. و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه از سير برادر پياز شربت و سركه و سكنجبين و ضمادات چند ترتيب دهند و چون آن را با پيه و روغن زيتون مخلوط كرده، بكوبند مرهمى حاصل شود كه به «خردل شيطان» موسوم مى باشد.
خردما ـ (چو دخترا) جانورى است خوش رنگ و خوش آواز.
خردمند ـ رجوع به تركيبات «خرد» شود.
خُردَوات ـ خرداوات[ر.م].
خُردومُرد ـ (ع) خرداوات[ر.م].
خِرَدومند ـ خردمند.
خُردومورد ـ (ع) خرداوات[ر.م].
خرده ـ (چو مرده) ريزه و كوچك و دقيق و باريك و پازند[ر.م] و نام يكى از ٢١ نسك[ر.م زندر.م]و عيب و گناه و خس و خاشاك و شراره آتش و قوس قزحرنگين كمان و دندان و جاى چدارپابند از دست و پاى ستوران و نكته و عيبى كه بر اقوال و افعال مردم گيرند.
خرده بين ـ باريك بين و ذرّه بين.
خرده چين ـ كسى كه خس و خاشاك را از راه ها و غيره جمع كند.
خرده دان ـ عيب جوى و محقّق و مدقّق و باريك بين و عاقل و دانا و آن كه به مطالب عميقه بصير باشد.
خرده فروش ـ كسى كه خرداوات[خرتوپرت ] بفروشد.
خرده كافور ـ كواكب.
خرده كندر ـ صمغى است مانند كندر كه از درختى خارناك به هم مى رسد.
خرده گاه ـ جايى از سينه شتر كه در وقت خوابيدن بر زمين نهد و خيمه كوچكى كه در درون خيمه بزرگ برپا كنند و بندگاه دست و پاى ستور كه چدار پابند بر آن گذارند.
خرده گير ـ عيب جوى و نكته گير.
خُرده مُرده ـ (ع) خرداوات[ر.م].
خرده مينا ـ شراب و ميناى شيشه شكسته.
خرده نامه ـ رقعه و تعليقه.
خرز ـ(چو مرض) مهره و ساير اسباب خرده فروشى از قبيل شانه و آيينه و غيره و ازاين رو خرده فروش را «خرزى» گويند.
خرزده ـ (چو سرزده) جُعَل[ر.م و سرگين گردانكر.م].
خرزه ـ (چو پُسته) درز موزهچكمه; كفش و جراب انبان; ظرف و مَشگ و (چو هرزه) آلت مردى كه سطبر و گنده و دراز و ناتراشيده باشد و (چو طلبه) خرز[ر.م] و گوهر و آبى است از قبيله فزاره و نام گياهى است.
خَرزَهرج ـ معرّب خرزهره[ر.م] است.
خرزهره ـ (چو سرپنجه) حنظل[ر.م] و سگ انگور[ر.م] و زهره خر و كرمى است سياه و سرخ زهردار و خال دار كه بيشتر در پاليزهابوستان ها پيدا شده و ضايع كند و