قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥١
دبا ـ (چو دعا و سقّا) كدو، خصوصاً قسم رومى آن و(چو عبا) شهرى است بزرگ از عمّان كه مقرّ حكومت آن سامان است و هم نام بازارى است در آن شهر و(به ضم اوّل و تشديد ثانى) ناحيه اى است در بصره كه به قراء بسيار و انهار بى شمار مشتمل و نهر بزرگ آن از دجله منشعب گردد.
دباب ـ (چو گلاب) سوسنبر[ر.م] و (چو نقاب) ريگزارى است در حجاز و (چو كباب) سوسنبر[ر.م] و نام آبى است در كوهى كه آن هم بدين اسم موسوم و در ديار طىّقبيله اى در شبه جزيره عربستان مى باشد.
دبادب ـ (چو مسافر) مردم بلندآواز و بزرگ جسم و ناتراشيده.
دَباسى ـ به لغت عراق، شفنين برّى[ر.م] است.
دباغ ـ (چو بقّال) كسى كه دباغت نمايد و (چو حجاب) دباغت و هر چيزى كه بدان دباغت كرده مى شود.
دباغت ـ (چو كتابت) پيراستن پوست ناپيراسته.
دبال ـ (چو كمال) ترنج و آغازه[ر.م] و دوال.
دَباله ـ دبال[ر.م] و موضعى است در حجاز.
دبداب; دبدابه; دبدب; دبدبه ـ (چو سرداب و سردابه و مكتب و زَلزَله) شأن و شوكت و شكوه و عظمت و اظهار جاه و جلالت و آوازه بزرگ باهيبت، خصوصاً صداى دهل و نقاره و خود آن را هم گويند.
دبر ـ (چو تند و شتر) پشت و گوشه خانه و ضد پيش و قبل و پس و آخر هر چيز و (چو صبر) كوه و مرگ و بچّه هاى ملخ و مال بسيار و قطعه هاىزراعت و جماعت مگسان عسل و زنبوران.
به جهت تبعيّت ثريا بدين اسم موسوم گرديده و بدين
* *