قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٢
شريعت عيسى(عليه السلام) دعوت مى فرمود و بعد از وفات او دخترش در كبر سن به فيض حضور حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) نائل و به الطاف نبويّه موفّق بوده و آن حضرت رداى مبارك را گسترده و بر رداى خويش نشانده و فرمود: «مرحبا يا بنت نبىّ اضاعوه قومه». از قضا آن حضرت سوره توحيد را تلاوت فرمودند. دختر خالد گفت: «پدرم در حال حيات خود اين سوره را تلاوت مى كرد».
خالديّه ---> صوفيّه و نقش بند.
خالص ـ علاوه بر معنى عربى مشهور كه به پارسى «بيژه» و «ويژه» و «اويژه»گويند، نام بلده اى است از بلاد يمن و هم بلوكى است خجسته بنياد در يك منزلى بغداد كه آبش از رود و هوايش نيكو و شصت قريه آباد در او و نخلستانش فراوان و مردمانش عرب و بيشتر شيعه مذهب مى باشند.
خالطه ـ بر وزن و معنى خالته.
خالم ـ (چو ناخن) مادر.
خالنجان ـ (چو بادمجان) خولنجان[ر.م].
خالو ـ سرنا و برادر مادر كه كاكو و كاكويه و كاكى ونياهم گويند.
خالوما ـ به سريانى، شنگار[ر.م] است.
خاله ـ به عربى، خواهر مادر است و در منتخبات اللّغات [ر.ض] به عمّه و خواهر پدر ترجمه كرده.
خاله بى بى ـ نام يكى از آش هاى آرد كه برنج نيز در آن كنند.
خالى ـ به عربى، تهى و به تركى، سجّاده و پلاسى است معروف.
خالى السّير ـ در اصطلاح منجّمين، چون كوكبى از كوكبى برگردد در اوّل برج و به هيچ كوكبى متّصل نشود، آن را «خالى السّير» گويند.
خاليدوميون; خاليدونيون ـ هر دو به يونانى، ماميران]ر.م [است.
خاليك ـ پتك و چكش.
خام ـ نى و خامه و ابريشم ناتافته و هر چيز ناپخته و چرم دباغت نكرده و كار ناتمام و سر به راه نشده و مردم بى تجربه و قرطبان[ر.م] و كمند و ريسمان و عبث و خالى و جامه چرمى و يكى از نام هاى شراب است.
خامْ دست ـ مردم صنعت نداننده و زبان نفهم.
خامْ ريش ـ احمق و نادان.
خام كردن ـمحو و برطرف كردن.
خامادَرْيوس ـ به يونانى، بلوط الارض[ر.م] است.
خامالا; خامالاوَن; خاماليون ـهر سه به يونانى، حربا]ر.م [و ماذريون[ر.م] و يا نوعى از آن است.
خاماميلَن ـ به يونانى، بابونه است.
خامانيطِس ـ به يونانى، كمافيطوس[ر.م] است.
خامباز ـ (چو جانباز) ديگ و قازان[ر.م].
خامسوز ـ (چو جانسوز) چرم خام.
خامش ـ (چو ناخن) مخفّف خاموش.
خامشه ـ (چو عايشه) شاه تره و شيتره[ر.م].
خاموش ـ ساكت و صامت.
خامه ـ قلم و تلّ و توده، خصوصاً توده ريگ و نظم و شعر و صراحى شراب.
خامه زن ـ قط زن[ر.م] معروف.
خامى ـ خام بودن و سنگ مرمر.
خامياز; خاميازه ـ خميازه.
خامير ـ به نوشتهتحفه[ر.ض، شورباى سكباجآش سركه ] سرد شده است كه از روغن صاف كرده باشند.
خان ـ خانه و كاروان سرا و رئيس و امير و دستوروزير و وزير و شانكندو عسل زنبوران و لقب خاص پادشاهان ختانواحى شمال و شمال غربى چين و تركستان نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى. و احمد رفعت[ر.ض] گفته كه اگرچه مقدماً عنوان مخصوص پادشاهان تركستان بوده، ليكن اخيراً تعميم يافته و مظنون آن است كه محرّف آنغ يا هانغ ـ كه عنوان حكم داران چين بوده است ـ باشد.
خانِ برّه ـ برج حَمَل[ر.م].
خانِ خانان ـ بيگلربيگى[ر.م] و صدر اعظم و اميرالامرا.
خانْ خرك ـ (چو آب نمك) كاروان سرا.
خان دل ـمكّه معظّمه، زادها الله شرفاً.