قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٠
زفت ـ (چو هفت) محكم و استوار و پر و مالامال و فربه و بزرگ و سطبر و هنگفت و طعم زمخت و سخت و درشت و نازيبا و زشت و (چو خشت) طعم زمخت و لئيم و بخيل و ترش روى و ستيزه خوى و (چو خشت) به عربى و پارسى، قير و يا نوعى مخصوص از آن است كه بيشتر از درخت صنوبر حاصل و بر سر كچل چسبانيده و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، به چندين قسم مى باشد.
زفت بحرى ـ چيزى است شبيه به قطران]رجوع به «زفت رطب» شود[ و سياه و سيّال و از زمين مانند نفط حاصل مى شود و قسم سيّال آن قير است كه بر كشتى ها و حمّامات و غيرها براى استحكام و عدم نفوذ آب در آنها ماليده و داخل مراهم هم مى كنند و بهترين اصنافش نرم آن است.
زفت برّى ـ زفت يابس[ر.م] است.
زفت تر ـ زفت رطب[ر.م] است.
زفت جبلى ـ زفت يابس[ر.م].
زفت رَطب ـ رطوبتى است كه از درخت صنوبر بى بار ـ كه قسم نرينه آن است ـ سيلان مى نمايد و رطوبتى را كه از درخت بار دهنده آن كه غير چلغوزه[ر.م] است و به «تنوب» موسوم مى باشد، سيلان كرده و منجمد گردد «راتيانج» نامند و آنچه را كه از درخت شربين ـ كه از اصناف سرو و ثمر آن هم مانند ثمر سرو و از آن كوچك تر است ـ به هم رسد «قطران» گويند.
زفت رومى ـكه هريك از زفت بحرى[ر.م و زفت يابسر.م] را شامل و بيشتر از مطلق آن زفت بحرى مراد و بهترين آن برّاق و صافى و املس است.
زفت كوهى ـ زفت يابس[ر.م] است.
زفت يابس ـ همان زفت رطب[ر.م] است كه به خودى خود خشك شده و يا به طبخش بخشكانند.
زفر ـ (چو جفر و سفر) زنخ[ر.م] و دهان و كنج دهان و پيرامون آن و استخوانى كه دندان ها از آن رويد.
زفرين ـ بر وزن و معنى زرفين.
زفزافيدن; زفزفيدن ـ (چو ترسانيدن و لب كَشيدن) عطسه كردن.
زفس ـ (ل) رجوع به «ژوبيتر» نمايند.
زفنى ـ (چو فِرنى) سنگى است سياه رنگ و دافع قروح جراحات و جذام.
زفو ـ (چو وضو) زبان.
زَفونيا ـ (ل) درختى است خاردار كه نوعى از درخت زقّوم است.
زفير ـ (چو نفير) آواز خر يا ابتدا كردن آن بر آواز و صداى اشتعال آتش و خارج كردن نفس بعد از كشيدن آن.(عر)
زفيرف ـ (چو شريعت) به لغت اندلس، عناب است.
آيين پانزدهم