قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٤
حساب ـلغتاً معروف كه به پارسى «شمار» و«شماره» و «آبار» و «آباره» و «آوار» و «آواره» و «آمار» و «آماره»گويند و اصطلاحاً علمى است مشهور كه از اوضاع و احوال اعداد و كيفيت نسبت و تركيب آنها با يكديگر بحث مى نمايد و فايده آن به دست آوردن مجهولات عدديّه است.(عر)
حساب مجهول ---> جبر.
حساب نيم ـ قاعده اى است داير بر دانستن غالب و مغلوب كه حكماى يونان از كتاب سياسيات ارسطويش استخراج كرده اند: اوّلاً عدد حروف نام هاى مشهور دو شخص را با حساب جمل كبير شمرده و نُه نُه طرح كرده و از تساوى و تفاوت و نسبت عدليّه اعداد باقيه امر مطلوب را استكشاف نمايند. پس اگر آن دو عدد باقى مانده بعد از طرح كردن نُه نُه متفاوت بوده و در زوجيّت و فرديّت هم مختلف باشند، صاحب اسمى كه عدد باقى مانده آن بسيار است غالب باشد، مثل رستم و اسكندر و باقى مانده اوّل ٧ و دويّمى ٢ است و اگر در زوجيّت و فرديّت مساوى بوده و هر دو زوج باشند مثل احمد و محمّد و باقى مانده اوّل ٨ و دوّيمى ٢ است و يا هر دو فرد باشند، مثل عباس و نوروز كه باقى مانده اوّلى ٧ و دوّيمى ٥ است، در اين صورت صاحب اسمى كه عدد باقى مانده آن كمتر است غالب باشد، و اگر آن دو عدد باقى مانده بعد از طرح كردن نُه نُه مساوى بوده و هر دو زوج باشند، غلبه مطلوب را باشد، همچو: احمد و محمود كه باقى مانده هر دو ٨ است، و اگر هر دو مساوى بوده و فرد باشند، غلبه طالب را باشد مانند عباس و رستم كه باقى مانده هر دو ٧ است.
حسام ـ(چو غلام) تيغ و شمشير.
حسان ـ (چو غلام) مردم باجمال و (چو كتاب) جمع حَسين كه آن هم باجمال را گويند و (چو طلاّب) احسن و زيباتر و (چو بقّال) رجوع به «تبّع» نمايند و ]حسّان بن ثابت بن منذر بن حرام بن عمرو بن زيد بن منات بن عدى خزرجى انصارى، از اكابر شعراى اصحاب رسالت پناهى(صلى الله عليه وآله) به شمار مى رود كه از طرف قرين الشّرف آن حضرت مؤيّد به روح القدس بودن او در بعضى موارد مصرّح است. وفاتش در زمان خلافت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و يا در سال ٥٠ يا ٥٤ هجرت در ١٢٠سالگى واقع گرديد. وى از مخضرمين بوده (ريحانة الادب، ج٢، ص ٤٣)[.
حَسَد ـتشويش و اضطراب قلب از كثرت اموال مردمان و دلتنگ بودن از شادى ايشان و آرزو كردن شخصى است زوال نعمت سايرين و مخصوص بودن بدان كه به پارسى «رشگ» و «خاشه» و «تيورك»گويند به خلاف غبطه كه آرزو كردن مثل نعمت ديگران است بدون اينكه طالب زوال آن باشى.
حسرت ـشدّت تأسّف و ندامت و مهموم بودن بر چيز فوت شده.
حسرت الملوك ـقليه پوتى[ر.م].
حسك ـ (چو خَجِل) خشم آلود و (چو فلك) كينه و عداوت و آلتى است مر جنگ را و گياهى است كه دانه هاى آن بر پشم گوسفند مى چسبد.
حسكه ـ(چو طلبه) كينه و عداوت و استخوان باريك ماهى و (چو سركه) ناحيه اى است از بلاد عرب در دو منزلى شهر حلّهدر عراق از مضافات ملك خزاعىقبيله اى در عراق و اكثر قراى آن در كنار فراتند.
حسن ـ(چو فلك) زيبا و باجمال و نام نامى دويّم و يازدهم از ائمه اثنى عشر(عليهم السلام) كه اوّلى به مجتبى معروف و دويّمى به عسكرى موصوف و هم نام فرزند ارجمند حسن ابن على(عليهما السلام) كه به مثنّى ملقّب و سادات طباطبايى از نسل اويند و (چو تند) استخوان بالاى مرفق و جمال و زيبايى را گويند.
حُسن عاريتى ـ خوبى و زيبايى كه از خال و سرمه و گلگونه و غازه و خودآرايى به هم رسد.
حُسْن لبه[١] ---> اريسه.
حُسن يوسف ـ كه به عربى «حاشيش» گويند، به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، چيزى است مانند موم كه در
[١] ضبط لغت نامه دهخدا: حَسَنْ لَبه.